تبلیغات
یزد اولین شهر خشتخام و دومین شهر تاریخی بعد از شهر ونیز ایتالیا می باشد. سرِ جاودان را بِكَندم زِتَن سَتُودان ندیدند و گور و كفن اسدی طوسی نیز می گوید : ستودانی از سنگ خارا برآر زبیرون بر او نام من كن نگار پس از مدتی و طی مراسمی خاص، محوطه داخل دخمه جارو و ضد عفونی میشد و بار دیگر دخمه مذکور مورد استفاده قرار میگرفت. در حقیقت محوطه داخلی دخمهها مانند گورستانی بود که چندین بار از آن استفاده میشد. 
استان تاریخی یزد، از جمله استانهای كشور است كه علاوه بر برخورداری از جاذبههای طبیعی و تاریخی، زیارتگاهها و بناهای مذهبی بسیاری را در خود جای داده كه هر یك از این مناطق، سالانه محل حضور صدها گردشگر داخلی و خارجی است.
واژه دخمه
واژه دخمه در فرهنگستانهای مختلف معانی متعددی همچون گورخانه گبران، سردابهی مردگان ، خانه زیر زمین برای مردگان، گور و گورستان زرتشتیان را دارد.
دخمه زرتشتیان (برج سكوت یا برج خاموشان)
در 15 کیلومتری جنوب شرقی یزد و در حوالی منطقه صفائیه، بر بلندای کوهی رسوبی و کم ارتفاع به نام کوه دخمه، دو عمارت سنگی مدور برج مانند با فضای میان تهی قرار دارد که به دخمه یا دادگاه زرتشتیان مشهور است. یكی قدیمیتر به نام مانكجی هاتریا (زرتشتی هندیالاصل) و دیگری كه جدیدتر میباشد به نام گلستان معروف است كه مربوط به دوره قاجاریه میباشد. دخمه گلستان 25 متر قطر دارد و ارتفاع دیوار آن از سطح تپه 6 متر است. دخمه مانكجی نیز 15متر قطر دارد.
در دامنه ضلع شمالی این کوه نیز تعدادی عمارت خشت و گلی، آجری، سنگی و یا ترکیبی از هر سه، مجهز به امکانات رفاهی زمان خود "معروف به خیله" دیده میشود. قدیمیترین آثار این محوطه، خیلهها و دخمههای ضلع غربی است که به دوران صفویه تعلق دارند.
دخمه محلی است که زرتشتیان از دیر باز تا حدود چهل سال پیش، اموات خود را طبق اصول، فرهنگ و آداب و سنن مذهبی خود و طی انجام مراسم ویژه در آن مینهادند تا طعمه کرکسهای کوههای اطراف شوند. وسط فضای میان تهی دخمه چاهی وجود دارد که به "استودان" معروف است و استخوانهای به جای مانده از اجساد را داخل آن میریختند.
زرتشتیان ایرانی به دخمه " دادگاه " می گویند و زرتشتیان هند به آن " دخمو " گویند . اروپائیان آن را " برج سكوت " نامیده اند . چاه وسطی دخمه را زرتشتیان ایران " براده " یا " استه دان " ( = استخوان دان " می گویند . فردوسی " استه دان " را " ستودان " آورده است :
بعد از این كه "مانكجی لیمجی هاتریا" معروف به "مانكجی صاحب" به عنوان نماینده «انجمن بهبودسازی وضعیت زرتشتیان در ایران» در حدود 140 سال قبل و از طرف پارسیان بمبئی برای بهبود وضع اجتماعی و دینی زرتشتیان به ایران آمد، بعضی از دخمهها تعمیر و نوسازی و دخمههای جدیدتری هم ساخته شدند كه مدتی مورد استفاده قرار داشتند. بعدها در تهران از اواسط دهه 1310، در كرمان از دهه 1320 و در یزد از دهه 1340 به بعد دخمه تبدیل به آرامگاه گردید و به كلی فراموش شد.
برخی محققین درباره دخمهها چه نظری دارند؟
جاماسپ بیدخش از خاندان هووگوو جاماسپ بیدخش(حکیم) از خاندان هووگوو، نام یکی از یاران راستین اشوزرتشت در انجمن مغان و فیلسوف پر آوازه و فرزانه ای نام آور در راه اشراق است. وی را از نخستین مفسران مکتب جاویدان خرد(اشراق) نیز بر میشمارند. فرزانه ی بزرگ شهاب الدین سهروردی در اثر گرانسنگ "حکمة الاشراق" جاماسپ حکیم را در کنار فرشوشتر دانا و بزرگمهر بختان، در ردیف فرزانگانی میداند که آموزه های اشراق و فرزانش فرهمندی را چونان که اشوزرتشت آموزش داده بودند. چنان که از سرچشمه های تاریخی و استوره ای بر میتابد، در ایران باستان دو کس با نام جاماسپ وجود داشته اند، اما در هم آمیخته شدن برخی گزارشها درباره ی این دو شوند(:سبب)آشفتگی در شناسایی آنان شده است. از این دو یکی جاماسب، برادر قباد یکم ساسانی بود که در روزگار کوتاهی پس از قباد، در ایران فرمانروایی کرد(بین سالهای 496 تا 499 م) و دیگری که هدف ماست، شاگرد و چنانکه در آیین زرتشتی آمده داماد اشوزرتشت و یکی از نخستین گروندگان به دین بهی بود. چنانکه در نسک مذهبی می آید، جاماسپ بیدخش برادر فرشوشتر دانا(Farshushtar hvogva) بودکه هردو پیام رستگاری اشوزرتشت را دریافتند و از روی پاکی به او گرویدند. این دو نمونه ی پرهیزگاری، وزیران کی گشتاسپ کیانی بودند و خود کی گشتاسپ پادشاهی بود که با آغوش باز دین راستی را از پیامبر خدا پذیرفت. در یشت ها و سروده های مینوی گاهان، از جاماسپ حکیم یاد شده و شخصیت او به گونه ای روشن ستوده می شود. یسنا هات51 بند 18:"جاماسپ دانا از خانواده ی هوگوو که خواستار روشنایی حقیقت است، در پرتو راستی دانش اهورایی را از برای خویش برگزید و در پرتو منش پاک به نیروی مینوی دست یافت. ای هستی بخش یکتا و ای خداوند دانا، بخشش های نامبرده را به ما ارزانی دار تا نسبت به تو دلبستگی پیدا کنیم" یسنا هات 49 بند 9:"...ای جاماسپ حکیم کسانی که با دین و ایمان و دارای وجدانند با راستی و پارسایی پیوستگی داشته و سرانجام از بهترین پاداش(یعنی بهشت) برخوردار خواهند شد." در فروردین یشت بند 103، به فروهر جاماسپ پاک از خاندان هووگوو درود فرستاده می شود. در بند 68 آبان یشت شرح حالی از جاماسپ حکیم آورده میشود که در نوشته ی پسین تر چون یادگار زریران نیز دیده میشود. نوشته های اسلامی، نژاد جاماسپ حکیم را به منوچهر پیشدادی، پادشاه استوره ای ایران باستان رسانده اند.(تاریخ طبری و تاریخ ابن خلدون). مجموعه ی پیش بینی هایی به او منسوب است که در مورد بسیاری در نوشته های ایران پیش از اسلام آورده شده است(بازگشت به یادگار زریران) این پیشگویی ها در کل درباره ی جنگ گشتاسپ شاه کیانی با ارجاسپ تورانی ، آنچه در رستاخیز رخ میدهد و مدت پادشاهی پادشاهان ایران پس از گشتاسپ. در شاهنامه نیز از وی سخن به میان آمده، چنانکه در شاهنامه می خوانیم: بخواند آن زمان شاه جاماسپ را کجا رهنمون بود گشتاسب را سر موبدان بود شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان چنان پاک دین بود و پاکیزه جان که بودی بر او آشکارو نهان ستاره شناسی گرانمایه بود ابا او بدانش کرا پایه بود به مانند شاهنامه دیگر سرایندگان فارسی زبان چون اوحدی وخاقانی در سروده هایشان، جاماسپ حکیم را ستاره شناس می دانند. زکریا قزوینی نیز جاماسپ حکیم را ستاره شناس(منجم) بر میشمارد.در این باره در نوشته ها و سرچشمه های اسلامی چون طبری و ابن خلدون و ابن اثیر بسیار با این عنوان و نیز آوردن فرنام(لقب) " عالم " برای و روبرو می شویم.در حالی که در سرچشمه های پهلوی پیش از اسلام جملهی " ایاتکار ژاماسپیک " و " یادگار زریران " از جاماسپ حکیم با فرنام " بیدخش " یاد شده است.شمس العلما دستور دکتر جیوانجی جمشید جی مدی در برگردان خویش از کتاب جاماسب نامه(ص80،81) واژه ی " بیدخش " را به حکیم برگردان کرده است. در برخی دیگر ار نسک پهلوی چون گزیده های زاد سپرم از جاماسپ حکیم با فرنام دستور و موبدان موبد یاد شده است... بر روی تپه ای در پیرامون شیراز(نزدیک جهرم) ، بنایی وجود دارد که آن را آرامگاه جاماسپ حکیم دانسته اند.(زکریا قزوینی ص156، مجمل التواریخ و القصص ص463). البته با توجه به آیین سپردن پیکر درگذشتگان به سنگ و آداب دخمه گذاری در مذهب زرتشتی، در اینکه این آرامگاه جاماسپ حکیم باشد یا جاماسپ ساسانی باید درنگ کرد.درباره ی این بنا فرصت شیرازی با کشیدن تصویری از این آرامگاه، اندازه های آن و سنگ نبشته ی عربی آن را نیز خوانده است. اما پیرامون آنچه به عنوان آثار نوشته شده به جاماسپ حکیم باز میگردد باید گفت که جملگی درباره ی ستاره شناسی و دستورهای آن است، جز یکی که درباره ی کیمیاست. با ارزشترین این آثار جاماسپ نامه است که آمیزه ای است از دستورهای ستاره شناسی و پیش بینی های جاماسپ حکیم، که دو نوشته ی پازند(فارسی) و عربی از آن وجود دارد. از متن پازند که خود نگارش های گوناگونی دارد نوشته های خطی بسیاری مانده است. دستور دکتر جیوانجی مدی باور دارد که برخی از آنها از عربی برگردان شده باشند. یکی از نگارشهای فارسی این جاماسپ نامه در 1312 به کوشش دستور دکتر مدی در بمبیی چاپ سنگی شده است. جاماسپ نامه ی منظومی نیز وجود دارد که به خواجه نصیر الدین توسی منصوب میدارند.شاه نعمت الله ولی ، صوفی و سراینده (درگذشت 834)، نیز منظومه ای سروده استبا نام "احکام طالع سالها از زیج جاماسپ". از متن عربی جاماسپ نامه نیز نسخه هایی بر جای مانده است که البته همانند متن فارسی، چند نگارش با تفاوتهایی بسیار از آن وجود دارد.ترزبان(مترجم) یکی از این متنهای عربی که در سده ی هفتم می زیسته " بدر الدین محمد بن ابی بکر فارسی" است، وی می نویسد که کتاب خود" طراز الدهر فی اسرار الخلق و الامر فی الاحکام الجاماسیه علی القرانات العلویه" را از پهلوی به عربی برگردان کرده است. از این رساله تا کنون دو نسخه شناسایی شده است. دیگر ویرایش عربی جاماسپ نامه با نام " احکا القرانات و ما یحدث فیها" است که از آن چند نسخه بر جای مانده است. رساله ای منسوب به جاماسپ حکیم در موضوع کیمیا نیز به فارسی و عربی موجود است. عنوان رساله ی عربی "رساله ی جاماسب الی اردشیر فی السر المکتوم" است و رساله ی فارسی با نامهای گوناگونی از جمله جاماسپ نامه، رساله ی تدبیر و رساله ایدر کیمیا شناسانده شده است که البته در این نوشته مورد توجه ماست. در این کتاب سخن از مکاشفه ها و پیشگویی های رخدادها به ویژه رخدادهای پایان جهان از زبان جاماسپ حکیم می پردازد و بنیان اصلی آن پرسش و پاسخی است که میان گشتاسپ شاه وجاماسپ حکیم است و جاماسپ در چارچوب پیشگویی هایی از راز زمانهای گوناگون پرده بر میدارد. از آمیختگی سخنان این کتاب جاماسپ نامه با پیشگویی های مطرح شده در کتابی مشابه به نام یادگار جاماسبی میتوان به روایت نسبتا کاملی از پیشگویی های منسوب به جاماسپ حکیم دست یافت. این گونه بر می آید که دو بخش پایانی این کتاب شباهت بسیاری به روزگار کنونی دارد و کم و بیش بیانگر نگرانی های فرزانگان و دین ورزان از آینده ی ، مردمان و آموزه های دین است. تو گویی ایشان روزگار امروز را می دیده اند و در این روزگار می زیسته اند. جاماسپ حکیم می فرماید:« که این دین هزار سال روا باشد پس از آن مردمانی که اندر آن هنگام باشند همه به مهر دروجی (پیمان شکنی) ایستند. با یکدیگر کین و رشک و دروغ کنند. مردم به اوارونی (رذیلت) و دروغ گردند و هر آنچه که گویند یا کنند به سود خودشاه باشد، از ایشان کردار نیکو زدوده شود. بیدادی به این ایرانشهر و دهبدان بار گران رسد و مقادیر زرین و سیمین و نیز بسی گنج خواسته انبار کنند. روزی رسد که گنج و خواسته این سرزمین به دست دشمن انیرانی رسد و مرگ بی زمانه و زود هنگام بسیار شود و ایرانشهر به دست آن دشمنان رسد و انیران(بیگانگان) اندر ایرانیان گمیزند(اختلاط کنند) چنانکه ایرانی از ناایرانی پیدا نباشد. به آن هنگام بد، توانگران را از درویشان فرخنده تر دارند و درویشان خود فرخنده نباشند و آزادگان و بزرگان به زندگی بی مزه رسند ایشان را مرگ چنان خوش نماید که پدر و مادر را از دیدن فرزندان و مادر را به کابین دختر باشد. دختری که زایند به بها فروشند و به راه بدکارگی و پدرو مادر را زند و اندر زندگی کدخدایی را از ایشان جدا کند و برادر کهتر، برادر مهتر را ارجی نباشد و خواسته ازش بستاند و برای به دست آوردن خواسته، زور و دروغ گوید و زن شوی خویش را به مرگ ارزان بدهد(محکوم به مرگ کند) و مردمان نامرد ناپیدا(گمنام) به پیدایی رسند و زور گواهی ناراست و دروغ فراخ شود. شب با یکدیگر نان و می خ.رند و به دوستی روند و روز دگر به جان یکدگر چاره سازند و بد اندیشند. و در آن هنگام آنکه را فرزند نیست فرخ دارند و آن را که فرزند است به چشم خوار دارند و بسیاری از مردم به اوزدهکی( دربدری) و بیگانگی و سختی رسند. روز به روز نباتات بر خاک زمین کمتر شود و بوم گزندک(زمین لرزه) بسیار بباشد و بسی ویرامی کند و باران بی موقع ببارد و بی سود باشد آنچنان که مردم را به تنگی آورد. و دبیر را از نوشتن بد آید و هرکس از گفت و گفتار نوشته و پیمان باز ایستد و هرکس اندک بهی(رفاه) دارد آن را مایه سربلندی خود داند و حکیم درویش بی جایگاه باشد. بندگان به راه آزادگان روند هرچند آزادگی به تنشان میهمان نباشد(تهی از آزادگی باشند) مردم برنا زود پیر شوند و هرکس از کردار بد خود شاد باشد ستمگر و زراندوز را نیک دارند و فرزانه و مردم بهدین را دیو دارند. مردمی که بدان زمان زایند از آهن و روی سخت تر باشند وگرچه از خون و گوشت باشند همانگونه از سنگ سخت تر باشند. آتش شادی ایرانشهر به انجام افسردگی رسد و خواسته(مال)به دست انیران و دروندان رسد و همه بی دین باشند و تظاهر به دین کنند و اندر آن هنگام بد، مهر و آزرم را ارجی نباشد و ایشان را مهتر از کهتر و کهتر از مهتر پیدا نباشد...!؟» باید گفت که متن جاماسپ نامه به این سادگی به روزگار ما نرسیده است، چنانکه از نامه شهریار صندل «مورخه اردیبهشت ماه 1019 یزدگردی» ضبط و در کتاب روایات دستور داراب هرمزدیار بر می آید، شاه عباس صفوی برای گرفتن کتاب جاماسپ نامه، ظلم و ستم فراوان نسبت به زرتشتیان روا داشت و در نهایت سنگدلی دو تن از دین دستوران را هم به شهادت رساند و ناجوانمردانه بسیاری از نسک های مذهبی را چپاول و نابود ساخت. یاری نامه: 1.جاماسپ نامه، گزارش و ویرایش شمس العلما دستور دکتر جیوانجی جمشید جی مدی ، چاپ بمبیی 1312 2.یادگار زریران، برگردان و آوانویسی دکتر ماهیار نوابی 3. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، دکتر احمد تفضلی، به کوشش دکتر ژاله آموزگار1376 4. گزیده های زادسپرم، برگردان دکتر محمد تقی راشد محصل، 1366 5. یادگار زریران، متون پهلوی[برگردان و آوانوشت]، گردآوری دستور جاماسب منوچهر جی جاماسب آسانا، به کوشش سعید عریان،1371 برگرفته از : هفته نامه خبری فرهنگی امرداد
هخامنشیان همچون نیاکان خود عادت به كوچ كردن داشتند ، و معمولاً همه سال را در یك جا به سر نمیبردند، بلكه بر حسب اقتضای آبوهوا، هر فصلی را در یكی از پایتختهای خود سر میكردند. در فصل سرما ، در بابل و شوش اقامت داشتند ، و در فصل گرمی ِهوا به همدان میرفتند كه در دامنه كوه الوند بود و هوای تازه و خنكی داشت .
این دو شهر « زادگاه » و « پرورشگاه » و به اصطلاح « گهواره » پارسیان به شمار میرفت، و گور بزرگان و نامآوران آنان در آنجا بود و اهمیت ویژهای داشتند؛ به عبارت دیگر، اینها مراكز مذهبی ایرانیان هخامنشی بودند، مانند اورشلیم و واتیكان، كه نظر به اهمیت آیینی خود، مركز ثقل بسیاری از حوادث بودهاند. البته از این دو تختجمشید بیشتر اهمیت داشته است و به همین دلیل، اسكندر مقدونی آن را به عمد آتش زد تا گهواره و تكیهگاه دولت هخامنشی را از میان ببرد. نام راستین این شهر پارْسَهْ بوده است كه از نام قوم پارسی آمده است و آنها ایالت خود را هم به همان نام پارس میخواندند. پارسه به همین صورت در سنگ نوشته خشیارشا بر جرز درگاهای « دروازه همه ملل » نوشته شده است، و در لوحههای عیلامی مكشوفه از خزانه و باروی تختجمشید هم آمده است. یونانیان از این شهر بسیار كم آگاهی داشتهاند، به دلیل این كه پایتخت اداری نبوده است، و در جریانهای تاریخ سیاسی، كه مورد نظر یونانیان بوده، قرار نمیگرفته. به علاوه، احتمال دارد كه به خاطر احترام ملی و آئینی شهر پارسه، خارجیان مجاز نبودهاند به مكانهای مذهبی رفت وآمد كنند و در باب آن آگاهیهایی به دست آورند؛ همچنان كه تا پایان دوره قاجار، سیاحان اروپایی كمتر میتوانستند در باب مشاهد و امامزادههای ایرانی تحقیق كنند. بعضی گمان كردهاند كه در برخی از نوشتههای یونانی از پارسه به صورت پارسیان «persain» و یا شهر پارسیان نام رفته است، اما این گمان مبنای استواری ندارد. پِرسِه پُلیس ( پرسپولیس ) نام مشهور غربی تختجمشید ، یعنی پِرْسِهْ پُلیْس (Perse Polis) ریشه غریبی دارد. در زبان یونانی، پْرسهْپُلیْس و یا صورت شاعرانه آن پِرْسِپْتوُلیْس Persep tolis لقبی است برای آِتِنه، الهه خرد و صنعت و جنگ، و «ویرانكننده شهرها» معنی می دهد.این لقب را آشیل، شاعر یونانی سده پنجم ق.م. در چكامه مربوطه به پارسیان، به حالت تجنیس و بازی با الفاظ، در مورد «شهر پارسیان» به كار برده است (سُوكنامه پارسیان، بیت 65). این ترجمه نادرست عمدی، به صورت سادهترش، یعنی پرسه پلیس، در كتب غربی رایج گشته و از آنجا به مردم امروزی رسیده است. خود ایرانیان نام «پارسه» را چند قرن پس از برافتادنش فراموش كردند چون كتیبهها را دیگر نمیتوانستند بخوانند و در دوره ساسانی آن را «صدستون» میخواندند. البته مقصود از این نام، تنها كاخ صدستون نبوده است، بلكه همه بناهای روی صفه را بدان اسم میشناختهاند. در دورههای بعد، در خاطر ه مردم فارس، «صدستون» به «چهلستون» و «چهلمنار» تبدیل شد. جُزَفا باربارو، از نخستین اروپاییانی كه این آثار را دیده است (سال 1474 میلادی)، آن را ِچْلمِنار (چهلمنُار) خوانده است. پس از برافتادن هخامنشیان خط و زبان آنها نیز بتدریج نامفهوم شد و تاریخ آنان از یاد ایرانیان برفت، و خاطره شان با یاد پادشاهان افسانهای پیشدادی و نیمه تاریخی كیانی درهم آمیخت، و بنای شكوهمند پارسه را كار جمشید پادشاه افسانهای كه ساختمانهای پرشكوه و شگرف را به او نسبت میدادند دانستند و كمكم این نام افسانهای را بر آن بنا نهادند. صفه ی پارسه تختجمشید بر روی صفهای بنا شده است كه كمی بیشتر از یكصد و بیستو پنج هزار متر مربع وسعت دارد. خود صفه برفراز و متكی به صخرهای است كه از سمت شرق پشت به كوه میترا یا مهر (= كوه رحمت) داده است و از شمال و جنوب و غرب در درون جلگه مرودشت پیش رفته و شكل آن را میتوان یك چهار ضلعی دانست كه ابعاد آن تقریباً چنین است: 455 متر در جبهه غربی ، 300 متر در طرف شمالی ، 430 متر در سوی شرقی و 390 متر در سمت جنوبی كتیبه بزرگ داریوش بر دیوار جبهه جنوبی تخت، صریحاً گواهی میدهد كه در این مكان هیچ بنایی قبل از وی موجود نبوده است. كارهای ساختمانی تختجمشید به فرمان داریوش بزرگ در حدود 518 ق.م آغاز شد. اول از همه میبایست این تخت بسیار بزرگ را برای برآوردن كوشك شاهی آماده سازند: بخش بزرگی از یك دامنه نامنظم سنگی را مطابق نقشه معماران، تا ارتفاع معینی كه مورد نظرشان بود، تراشیدند و كوتاه و صاف كردند و گودیها را با خاك و تختهسنگهای گران انباشتند، و قسمتی از نمای صفه را از صخره طبیعی تراشیدند و بخشی دیگر را با تختهسنگهای كثیرالاضلاع كوه پیكری كه بدون ملاط بر هم گذاشتند برآوردند و برای آنكه این سنگهای بزرگ بر هم استوار بمانند آنها را با بستهای دم چلچلهای آهنی به هم پیوستند و روی بستها را با سرب پوشانیدند (این بستهای فلزی را دزدان و سنگربایان كنده و بردهاند؛ تنها تعداد كمی از آنها را بر جای ماندهاند). این تخته سنگها یا از سنگ آهكی خاكستری رنگی است كه از كوه و تپههای اطراف صفه استخراج میشده و یا سنگهای آهكی سیاهی شبیه به مرمر است كه از كانهای مجدآباد در 40 كیلومتری غرب تختجمشید میآوردهاند. خرده سنگها و سنگهای بیمصرف حاصل از تراش و تسطیح صخره را نیز به درون گودها ریختند. شاید در همین زمان بوده است كه با آب انبار بزرگ چاه مانندی در سنگ صخره و در دامنه كوه مهر (= كوه رحمت) به عمق 24 متر كندند. پس از چند سال، صاف كردن صخره طبیعی و پر كردن گودیها به پایان رسید و تخت هموار گشت. آنگاه شروع به برآوردن شالوده بناها كردند و در همان زمان دستگاه آب دَركُنی تختجمشید را ساختند بدین معنی كه در دامنه آن نگاهی کوتاه بر بخش های مختلف پارسه در قسمت غربی صفه برای دسترسی به بالای صفه، پلکان دو طرفه عظیمی ساخته شده که شبیه دو بازو برای به آغوش گرفتن میهمانان است ، در هر طرف 110 پله ، که 63 پله از سطح دشت به یک پاگرد منتهی و از پاگرد تا روی صفه 43 پله ساخته شده است.هر پلکان 10 سانتیمتر ارتفاع،38 سانتیمتر پهنا و 690 سانتیمتر طول دارد در کناره پلکان کنگره داری ساته شده است و هر چند پله از یک قطعه سنگ بزرگ تراشیده شده است. پس از بالا رفتن از پلکان، دروازه ملل اولین بنایی است که توجه را به خود جلب می کند. این بنا شامل تالار مربع وسیعی است که بر روی چهار ستون استوار شده است و دارای سه درگاه به طرف غرب، شرق و جنوب است. دو طرف درگاه غربی مزین به نقش دو گاو بسیار بزرگ و دو طرف درگاه غربی مزین به مجسمه دو گاو بالدار با سر انسان است. بر روی جرزهای این دروازه چهار کتیبه سه زبانه توسط خشایار شا نقش شده است که در آن خشایارشا به نیایش اهورامزدا و شرح اقدامات خود می پردازد. ساخت آپادانا به فرمان داریوش بزرگ آغاز و توسط خشایارشا به اتمام رسید. این کاخ مشتمل بر یک تالار مرکزی با 36 ستون و سه ایوان هر کدام با 12ستون در شمال،شرق و غرب و تعدادی اتاق در چهار گوشه و ضلع جنوبی است،ارتفاع ستون های این تالار و ایوان های آن با سر ستون بیش از 19 متر است.در جبهه شمالی و شرقی تالار آپادانا دو پلکان ساخته شده که هر پلکان با چهار ردیف پله به ایوان دسترسی پیدا می کند،بدنه این پلکانها مزین به نقوش بزرگان هخامنشی،سربازان جاویدان و نمایندگان ملل تابعه (هدیه آوران) است. 4.کاخ سه دروازه(کاخ مرکزی یا تالار شورا) کاخ سه دروازه از نظر موقعیت در مرکز کاخهای تخت جمشید واقع شده است.این کاخ دارای یک پلکان دو طرفه در جبهه شمالی است که بر روی آن نقش بزرگان مادی و هخامنشی به صورت مجزا از هم در حال بالا رفتن از پله ها حجاری شذه است.این کاخ دارای دو ایوان با دو ستون و یک تالار با چهار ستون است که بر روی در گاههای آن نقش پادشاه هخامنشی حجاری شده و تعدادی اتاق نیز در طرفین تالار ساخته شده است.سر ستون های این تالار تنها سر ستونهایی هستند که به شکل سر انسان حجاری شده اند. 5. كاخ « ج » در جنوب كاخ آپادانا و شرق كاخ داریوش و غرب كاخ سه دری یا تالار شورا، كاخی روی كوه ساخته شده بود كه امروزه آثار كمتری از آن مانده است. این کاخ، کاخ اختصاصی داریوش می باشد که شامل یک تالار مرکزی با 12 ستون و یک ایوان 8ستونی،دوتالار چهار ستونی در پشت تالار مرکزی و تعدادی اتاق کوچکتر در طرفین است.بدنه در گاهها دارای نقوش برجسته با محوریت پادشاه است 7. كاخ «ه» پلكان نقش دار دو سویه، ورودی كاخ « ه » است. امروزه این پلكان تخریب شده است. نقش های پلكان شامل دو گروه 16 نفره نیزه دار پارسی است كه در دو سوی كتیبه ای به زبان فارسی باستان ایستاده اند و پشت سر هر گروه، همان كتیبه تكرار شده است.
9.کاخ هدیش کاخ هدیش کاخ اختصاصی خشایار شا است که ابعاد آن از کاخ داریوش بزرگتر می باشد و شامل یک تالار مرکزی با 36ستون،یک ایوان 12 ستونه،دو تالار 4 ستونی و تعدادی اتاق در طرفین است.بر روی درگاههای این کاخ نیز نقش پادشاه حجاری شده است.از ویژگی های این کاخ وجود نقش برجسته درون طاقچه ها است که با سایر بناها تفاوت دارد. 10. کاخ اختصاصی یا كاخ « د » در شرق كاخ خشایارشاه، محوطه روبازی وجود دارد كه اندازه ی آن 45×40 متر و سطح آن 5/2 متر پایین تر از كاخ خشایارشاه است. در این محوطه، اتاق های باریكی وجود داشت. از این كاخ امروزه چیزی باقی نمانده است. 11.مجموعه بناهای اندرونی این مجموعه که در ارتباط با کاخ هدیش بوده توسط خشایارشا ساخته شده و شامل مجموعه ای از اتاقها و تالارها با ابعاد متفاوت می باشد که به وسیله راهروهایی از هم جدا می شوند. تالار اصلی و بخش از مجموعه توسط هرتسفلد بازسازی شده و هم اکنون بخش اداری و موزه تخت جمشید در آن قرار دارد. یکی دیگر از مهم ترین بخشهای مجموعه تخت جمشید خزانه می باشد که از نظر ساختاری متفاوت با سایر بناهای مجموعه است. خزانه شامل دو تالار بزرگ 100 ستونی و 99 ستونی، یک تالار 20ستونی و تعدادی تالار و اتاقهای کوچکتر است که پیرامون تمامی آنها را یک حصار مستحکم در بر گرفته.تنها یک راه دسترسی برای رسیدن به داخل در حصار ایجاد شده که این موضوع نشانگر ارزش و ضرورت حفظ اموال داخل تالارها و اتاقها بوده است. تالار تخت را می توان دومین بنای با اهمیت مجموعه تخت جمشید بعد از تالار آپادانا دانست که شامل یک نالار مرکزی با100 ستون سنگی،یک ایوان 16 ستونه،4 درگاه اصلی و چهار درگاه فرعی و دالانهای طویل در سه طرف کاخ است.بر روی دو طرف درگاههای شمالی و جنوبی نقش پادشاه نشسته بر تخت بر روی دست نمایندگان ملل تابعه حجاری گشته و بر روی بدنه در گاههای شرقی و غربی نقش پادشاه در حال نبرد با حیوانات افسانه ای دیده می شود.تالار مرکزی این کاخ وسیع ترین تالار تخت جمشید است و از نظر اهمیت بعد از تالار آپادانا دومین کاخ مجموعه است.در انتهای حیاط این کاخ دروازه ای نا تمام مشابه دروازه ملل وجود دارد که وضعیت آمن می تواند روند ساخت بناهای مجموعه را نشان دهد. 14. جایگاه سپاهیان در شرق تخت جمشید، حدفاصل بین كوه و بناهای اصلی، در شرق كاخ صد ستون، ساختمان هایی مشتمل بر تعدادی تالار و ایوان با جرزهای خشتی مكعبی وجود دارد كه با توجه به اشیایی كه در آن كشف شده، به احتمال زیاد قراول خانه و محل استقرار پاسداران و نگهبانان مخصوص كاخ ها بود. به نظر می رسد كه قراول خانه جایگاه نگه داری و توقف ارابه ها و اسب های سلطنتی و نُجبا بود و خیابانی كه به عرض متوسط 9 متر در تمام طول شرقی تخت جمشید و دامنه كوه كشید شده، محل عبور این گردونه ها بود. 15.دروازه ی ناتمام این دروازه كه كار ساختمانی آن شروع شد اما به پایان نرسید، در انتهای خیابان سپاهیان و در شمال حیاط صد ستون قرار دارد. از آنجا كه كارهای ساختمانی و حجاری این بخش ناتمام ماند به كاخ ناتمام یا دروازه ی ناتمام مشهور شده است. این ساختمان مشتمل بر یك تالار چهار ستونی و دو اتاق برای نگاهبانان است. آثار باقی مانده در این بخش در دامنه کوه میترا یا مهر 2 آرامگاه در دل کوه حجاری شده که همه ی بخش های آنها همگون هستند ، پادشاه را کمان در دست ایستاده بر سکویی سه پله ای نشان می دهد که در مقابل او آتشدان و قرص خورشید در حالی که نقش گوی بالدار ( فروهر ) در قسمت بالای تصویر حجاری شده دیده می شود.این صحنه بر روی تختی نشان داده شده که بر دست نمایندگان ملل تابعه امپراطوری حمل می شود.پایین ین نقش نمای کاخهای هخامنشی با چهار ستون دیده می شود که در وسط آن درب آرامگاه می باشد این دو آرامگاه منسوب به اردشیر دوم و سوم است.در آرامگاه منسوب به اردشیر دوم 6 قبر و آرامگاه منسوب به اردشیر سوم دو قبر در سنگ حجاری شده. در قسمت جنوبی مجموعه تخت جمشید آرامگاه 17. خیابان سپاهیان این خیابان كه 92 متر طول و نزدیك 10 متر عرض دارد، دروازه ی ملل را به دروازه ی ناتمام و ایوان شمالی كاخ صد ستون مرتبط می سازد. در دو طرف این خیابان فرورفتگی های طاقچه مانند به تعداد زیاد و به صورت چند لبه، به فاصله 7 متر از هم وجود داشت كه اكنون به صورت پی با كاهگل پوشانده شده اند. احتمالاً این فرورفتگی ها جایگاه سربازان و افسران، هنگام تشریفات بود. دیوار سمت راست دیوار اتاق هایی است كه حیاط آپادانا را از خیابان سپاهیان جدا می كند. این اتاق ها احتمالاً محل استقرار نگهبانان كاخ بود. دیوار سمت چپ، دیوار اتاق هایی است كه محل استقرار حُجاران و بخشی از كارگاه حجاری بود. در انتهای خیابان ، قطعات ستون هایی كه برای دروازه ناتمام در حال حمل بود، مشاهده می شود. 18. کارگاه 19. چاه سنگی روبه روی شمال شرقی خزانه، در ارتفاع 22 متر از سطح آن، چاهی به صورت مربع كه هر ضلع آن 70/4 متر است با ژرفای 26 متر قرار دارد. این چاه را در زمان ساخت تخت جمشید حفر كردند. اطراف چاه، راه آب باریكی كنده شده تا آب باران كوه را به آن هدایت كند. تردیدی نیست كه پس از پر شدن چاه و لبریز شدن آن، آب اضافی به خندقی منتقل می شد. با توجه به این كه این چاه راهی به خارج ندارد و منفذی هم در ته یا بدنه آن موجود نیست، مسلم است كه برای نگه داری آب آشامیدنی تخت جمشید به كار می رفت. حفر این چاه از شاهكارهای دوره ی هخامنشی است. آثار بیرون از صفه ی تخت جمشید شامل یك تخته سنگ حوض مانند به ابعاد 68/5 متر در 85/4 متر به صورت تقریباً چهارگوش و ژرفای 15/2 متر و آثار باقی مانده از یك كاخ دیگر است. از آنجا كه قسمت درونی این سنگ به صورت شیب دار تراشیده شده، دیدگاه های گوناگونی در مورد آن ابراز شده است. احتمال بیشتر بر آن است كه این تخته سنگ بزرگ برای ساخت سر در به محل آورده شده باشد. 
این سه شهر « پایتخت » به معنی اداری و سیاسی و اقتصادی بودند، اما دو شهر دیگر هم بودند كه « پایتخت آئینیِ » هخامنشیان به شمار میرفتند، یكی پاسارگاد كه در آنجا آیین و تشریفات تاجگذاری شاهان هخامنشی برگزار میشد، و دیگری « پارسَه » كه برای پارهای تشریفات دیگر به كار میآمد.
قسمت از كوه رحمت كه مشرف بر تخت است آبراهههایی كندند و یا درست كردند، و سر این آبراههها را در یك خندق بزرگ و پهن، كه در پشت دیوار شرقی تخت كنده بودند، گذاشتند تا آب باران كوهستان از راه آن خندق به جویبارهایی در جنوب و شمال صفه راه یابد و به دَر رَوَد. بدینگونه خطر ویرانی بناهای روی تخت ناشی از سیلاب جاری از كوهستان از میان رفت، اما بعدها كه این خندق پُر شد آب باران كوهستان قسمت اعظم برج و باروی شرقی را كند و به درون محوطه كاخها ریخت و آنها را انباشت، تا این كه در هفتاد سال گذشته؛ باستانشناسان این خاكها را بیرون ریختند و چهره بناها را دوباره روشن ساختند. بر روی خود صفه، آبراهههای زیرزمینی كندهاند كه از میان حیاط و كاخها میگذشت و آب باران سقفها از راه ناودانهایی كه مانند لوله بخاری و با آجر و ملاط قیر در درون دیوارهای ستبر خشتی تعبیه كرده بودند، وارد آبراهههای زیرزمینی میشد و از زیر دیوار جنوبی به دشت و خندقی در آن جا میرسید. هنوز قسمتهایی از این آبراههای زیرزمینی و ناودانهای درون دیوارها را در گوشهوكنار تختجمشید میتوان یافت. هم اكنون نیز آب بارانهای شدید زمستانی از این آبراهها به در میرود.
(دلیل نامگذاری این تالار به آینه صیقل بودن سنگها است به گونه ای که تصاویر را منعکس می کند)
چگونگی كار ساختمانی در مجموعه ی عظیم تخت جمشید را روشن می سازد. ابتدا تخته سنگ ها به دو شكل استوانه و مكعب به داخل محوطه حمل می شد، سپس سنگ ها به كمك داربست های چوبی عظیم و قرقره و طناب بالا كشیده می شد و در جای خود نصب می گردید و در مرحله ی بعد كار تراش اصلی از قسمت بالای سنگ شروع می شد و در پایین خاتمه می یافت.
چهره و سم گاو كه به صورت نیمه كاره در جرز ( دیوار اطاق و ایوان ، پایه ی ساختمان كه از سنگ و آجر سازند)
دروازه ناتمام رها شده است، نشان می دهد كه هنگام حمله ی اسكندر به تخت جمشید، هنوز كارگران در این قسمت مشغول كار بودند.
در شمال دروازه ناتمام و بخشی كه به دیوان سرا شهرت داشت، سی هزار لوح گلی به خط ایلامی مشتمل بر پرداخت های دولتی به كارگران و خدمتگزاران و مأموران دیگر به دست آمده است. در این لوح ها كه در نوع خود بی نظیرند، مدت كار، مبلغ دستمزد، چگونگی پرداخت و در چند مورد حتی پرداخت مساعده به كارگران نیز قید شده است.
نا تمامی دیده می شود که به داریوش سوم نسبت داده شده است، از سایر آثار مجموعه تخت جمشید می توان به چاه سنگی ، باروی تخت جمشید ، محل نگهبان ، خیابان سپاهیان کاخ ج ،کاخ اچ و محل کشف لوح های گلی اسناد تخت جمشید اشاره کرد.
آثار بیرون از صفه تخت جمشید
قوانین کار در تخت جمشید به ایران بیاندیشیم كه سه هزاره است كه به همت فرزندان برومند و غیرتمند خویش در جهان سر بلند زیسته است و در آغاز تاریخ خود پرچم داد و راستی و آزادی را برافراشته است . چنانكه داریوش شاه میفرماید : ( به خواست اهورامزدا من چنینم كه راستی را دوست دارم و تز دروغ رو گردانم . دوست ندارم كه ناتوانی از حق كشی در رنج باشد و همچنین دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كاهای ناتوان آسیب برسد . آنچه را كه درست است من آنرا دوست دارم ، من دوست و برده دروغ نیستم ، من خشم خود را فرو مینشانم و سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . این كشور یا رس كه اهورامزدا آنرا به من ارزانی فرموده زیبا ، دارای مردان و اسبان خوب است . بخواست اهورامزدا و من ، این كشور از دیگران نمیترسد ، و سرزمینهای بسیاری تحت فرمان من هستند . ) و چنین پادشاه فرزانهای دستور به ساخت تخت جمشید میدهد ، و پس از بررسی لوحهای دیوانی تخت جمشید نتیجه میگیریم كه داریوش شاه واقعا با مردم ناتوان همراه بوده و در شاهنشاهی او حتی كودكان نیز از پوشش خدمات همگانی بر حوردار بودهاند . « پیدایش سیهزار لوح گل نوشته » در اواخر سال 1312 ه . ق در گوشه شرقی صفه ، روی حصار شمالی به اتاقهائی برخوردند كه 30 هزار لوح گل نبشته ،در آنها بایگانی شده بود . و حاوی اطلاعات مهمی در مورد دستمزد كارگران و پیشهورانی كه در ساخت كاخ عظیم تخت جمشید شركت داشتند بما نشان میدهد . این لوحها در دوران هخامنشی به صورت خام نگهداری میشد ، اما زمانی كه تخت جمشید در آتش غرور اسكندر میسوخت ، تعدادی از لوحها نابود شدند و تصادفا بخشی از آنها در لهیب آتش پخته شد و برای ما محفوظ ماند . برای خواندن آن لوحها ، دولت وقت ایران موافقت كرد كه الواح در 50 صندوق بستهبندی شده و بطور امانت به دانشگاه شیكاگو منتقل شد و در سال 1945میلادی تحت نظر پرفسور ژرژ كامرون ترجمه آنها آغاز گردید . تا پیش از پیدایش و ترجمه این گلنبشته ها ، عقیده بسیاری از باستان شناسان و تاریخ نویسان بر آن بود كه كاخهای عظیم شاهنشاهی هخامنشی هم مانند اهرام و پرستشگاهها و كاخهای مصر و آشور و بابل و سایر كشورهاهای شرقی ، با بیگاری و بكمك رنج و اسارت مردمان كشورهای زیردست ساخته شده است یا بمانند دیوار بزرگ چین ، كه در قرن سوم پیش از میلاد توسط چین شی هوانگ امپراتور مقتدر چین بنا گردید و جسد هزاران اسیر در درون آن دیوار دفن گردید ، یا در ساخت كولیزیم ( نمایشگاه عظیم روم باستان ) 10 تا 50 هزار اسیر در طول 10 سال برای ساخت آن بیگاری دادند و رنج كشیدند و هنگام گشایش عده بسیاری از آنها خوراك درندگان ساختند و یا حتی پطر ، تزار بزرگ روسیه برای احداث پطروگراد در كنار خلیج فنلاند در اوائل قرن 18 میلادی روزانه از چهل هزار كارگر ، در آن سرمای توانفرسا بیگاری میكشید . اما پیدایش و ترجمه گل نبشتههای اداری تخت جمشید نشان داد كه در ، دربار هخامنشی بیگاری و اسارت و كار بدون دستمزد ، موضوع و مفهومی نداشته و كلیه كارگران و استادان اعم از درودگران ، سنگ تراشان ، پیكرسازان ، منبت كاران ، آهنگران ، و پیشهوران و سایر كاركنان و خدمتكاران دیوانی بفراخور مهارت و استادی ، دستمزد روزانه دریافت میكردند و حتی ملیت و قومیت كارگران اغلب در این لوحهها نوشته شده ، مانند سنگتراش یا درودگران مصری و كارگران سوریهای و از روی این الواح تا حدی معلوم گردید كه استادكاران و هنرمندان كاخ باشكوه تخت جمشید از كدام كشور جز شاهنشاهی بوده ، و تصور میرود استادكاران یا كارگرانی كه ملیت آنها ذكر نشده ، پارسی یا مادی بوده كه نیاز به معرفی نداشتهاند . بر اساس لوحهای گلنبشته تخت جمشید زنان هم دوش مردان در ساختن كاخهای شاهان هخامنشی دست داشتهاند و دستمزد برابر دریافت مینمودند و پیشه بیشتر زنان در دوره هخامنشیان صیقل دادن سنگنگارهها و همچنین دوخت و دوز بوده است و باید خاطر نشان ساخت كه زنان در دوران باردار و با بدنیا آوردن كودكی ، برای مدتی از كار معاف ، اما همچنان برای گذراندن زندگی و تامین معاش به آنان دستمزد پرداخت و مواد اولیه ضروری زندگی دریافت میكردند و داریوش شاه همچنین برای نوزادان پسر یا دختری كه آنها بدنیا میآوردند پاداشی در نظر میگرفت . بر طبق این لوحها اداره ساختمان كاخهای شاهنشاهی بسیار منظم و دقیق و از روی اصول و دادگری و رفاه حال كارگران مدنظر گرفته میشد ، و چنانكه كارگری مورد پسند واقع نمیگردید ، دستمزد پرداخت و به دیار خود باز گردانیده میشدند . همچنین در این گل نبشتهها از فروشگاههایی یاد شده كه كارگران میتوانستند مواد و لوازم ضروری زندگی خود را از آن خریدار نمایند . هنر شاهنشاهی پرفسور لوئی واندنبرگ باستان شناس معروف بلژیكی و استاد دانشگاه بروكسل در كتاب ( ایران باستان ) درباره هنر دوران هخامنشیان مینویسد : هنر هخامنشیان بیش از همه چیز هنر شاهنشاهی است ، كه در آن همه چیز مربوط به تجلیل شاهنشاه است ، مانند كاخها بزرگ و تشریفات شكوهمند شاهنشاهی ، و از سوی دیگر هنر هخامنشی هنری است جهانی كه نتیجه اختلاط هنر كشورهای گوناگون میباشد . و دكترد ریچارد فرای استاد كرسی فارسی دانشگاه هاروارد و خاورشناس نامی در كتاب " میراث باستانی ایران " مینویسد : « برگزاری جشنهای نوروز یا مراسم پرشكوه تاجگذاری ، یا بخاك سپردن شاهان ، در تخت جمشید به انجام میرسیده است . شاید همه این ناحیه جایگاه مقدس ملی شمرده میشد كه در آن آتش پادشاهان در نقش رستم در ساختمانی بنام كعبه زرتشت نگاهداری میشد » به هر حال تخت جمشید مركز دودمانی و محل برگزاری تشریفات و جشنها و رسوم هخامنشیان بوده است و اكنون نیز مورد تمجید و توجه جهانیان میباشد . 
مجموعه نگاره های كال جنگال در طول دره ای به همین نام و در فاصله حدود 35 كیلومتری جنوب غرب بیرجند در رشته كوه باقران پراكنده اند . این نگاره ها شامل تصاویر و كتیبه های مربوط به دوره اشكانی است . تصویر اول شامل تصویر جنگ یك مرد پارتی با یك شیر است كه كمی كوچكتر از اندازه طبیعی ترسیم شده است . در بالای این تصویر كتیبه ای پهلوی در دو سطر دیده می شود . تصویر دوم ، تصویر سر یك مرد پارتی به حالت نیم رخ است . در زیر این تصویر نیز كتیبه ای پهلوی در یك سطر نگاشته شده است مهمترین بخش كتیبه ها ، شامل هفت سطر كتیبه پهلوی است كه بر روی دو تخته سنگ كه در كنار هم قرار دارند نگاشته شده اند متاسفانه به دلیل پوسته شدن لایه سنگ این كتیبه ها به شدت در معرض تخریب قرار دارند . در این محل سه تصویر و 9 تا 10 كتیبه مشاهده می شود كه به شرح زیر به توصیف آن بسیار مختصر می پردازد : الف ) تصویر مردی در جدال با شیر : این تصویر در حدود 164 سانتی متر طول و 123 سانتی متر عرض دارد و برروی تخته سنگ سیاه و صیقل خورده ای حك شده است . در این تصویر مرد جنگجو دست راست به كمر زده و با دست چپ با شیر مبارزه می كند . استاد صادق كیا متن 21 جرف كه در دو سطر و در مقابل تصویر مرد جنگجو بر روی تخته سنگ نوشته شده چنین ترجمه كرده اند : ( پدر اردشیر نخور شهربان ) یا (من اردشیر پسر شاپور شهربانم ) شاید بر اساس همین تصویر نام این محل را كال جنگال نامیده اند . زیرا در گویش بیرجند كال به معنای چال و گودی و جنگال به معنی جنگ و جنگجو می باشد. ب) پیكره و نوشته ای كه نیمی از آن از بین رفته است : این پیكره در حدود 130 متر از پیكره تصویر مردی در جدال با شیر فاصله دارد طول این تصویر 250 سانتی متر و عرض آن حدود 195 سانتی متر است . یازده حرف از نوشته این تصویر به جا مانده , كه استاد صادق كیا این حروف را نام صاحب این پیكره دانسته اند . پ) یك سطر كه دارای 6 حرف و به طول 42 سانتی متر می باشد و بر روی یك تخته سنگ كه در حدود 20 متر با پیكره جدال با شیر فاصله دارد , مشاهده می شود. ت) این سنگ نبشته در 5/4 متری تخته سنگ بند “پ“ قرار دارد و دارای 19 حرف و یك حرف نیمه محو شده می باشد . ث ) در قسمت بالایی نیمه پیكره بند “ب“ و بر روی سنگی به ابعاد 22 در 24 سانتی متر نوشته هایی در دو سطر 5 حرفی و 4 حرفی حكاكی شده است . ج) در ده متری شمال شرقی پیكره شیر , بر روی یكی از صخره های برجسته یك نوشته به طول 110 سانتی متر و به عرض 80 سانتی متر كه شامل 10 تا 15 حرف مشخص و نیمه مشخص می باشد , مشاهده می شود. ح) دو قطعه سنگ در مجاورت یكدیگر قرار دارد كه با تركی عمیق دو سنگ نبشته از هم مجزا گردیده اند . در روی یك قطعه 42 حرف و بر روی سنگ دیگر 26 حرف بر روی 5 سطر وجود دارد. خ ) چند سنگ نبشته دیگر نیز وجود دارد كه كال جنگال را بصورت مجموعه ای از آثار باستانی حائز اهمیت معرفی كرده است .
ریشهشناسی واژهی عشق زیباترین واژهی زبان پارسی كه تا چندی پیش همه آن را عربی میدانستهاند و در چامه (شعر) و ادب پارسی و بهویژه هستیشناسی ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژهی "عشق" است. این واژه ریشهی هند و اروپایی دارد و پیشینهی آن بدین گونه است: واژهی "عشق" از iška اوستایی به چم (معنی)خواست، خواهش، گرایش ریشه میگیرد كه آن نیز با واژهی اوستایی iš به چم "خواستن، گراییدن، آرزو كردن، جستوجو كردن" پیوند دارد. واژهی اوستایی iš دارای بر گرفته های زیر است: aēša : آرزو، خواست، جستوجو išaiti : میخواهد، آرزو میكند išta : خواسته، پسندیده išti : آرزو، خواست. پسوند ka نیز كه در iška اوستایی باشنده است كاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژههای زیر دیده میشود: mahrka: مرگ :araska رشك، رشگ :aδka جامه، ردا، روپوش huška: خشك pasuka: چهارپا، ستور drafška: درفش :dahaka گزنده (ضحاك) واژهی اوستایی iš هم ریشه است با: در سنسكریت: eṣ: آرزو كردن، خواستن، جُستن :icchā آرزو، خواست، خواهش :icchati میخواهد، آرزو میكند :iṣta خواسته، پسندیده iṣti: خواست، جستجو در زبان پالی: icchaka: خواهان، آرزومند همچنین، به گواهی شادروان فرهوشی، این واژه در فارسی ِ میانه به شكلِ išt به چم خواهش، گرایش، دارایی و توانگری، خواسته و داراک باز مانده است. خود واژههای اوستایی و سنسكریت نام برده شده در بالا از ریشهی هند و اروپایی نخستین یعنی ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن میآید كه ریخت نامی آن aisskā به چم خواست، گرایش، جستوجو است. در بیرون از اوستایی و سنسكریت، در چند زبان دیگر نیز برگرفتههایی از واژهی هند و اروپایی نخستین ais بازمانده است، از آن دستهاند: در اسلاوی كهن كلیسایی :isko, išto جستوجو كردن، خواستن؛ :iska آرزو در روسی :iskat جستوجو كردن، جُستن در لیتوانیایی :ieškau جستوجو كردن در لتونیایی iēskât: جستن شپش در ارمنی :aic بازرسی، آزمون در لاتین aeruscare: خواهش كردن، گدایی كردن در آلمانی بالای كهن :eiscon خواستن، آرزو داشتن در انگلیسی كهن :ascian پرسیدن در انگلیسی امروز :askپرسیدن، خواستن اما فرهنگنویسان پیشین ما واژهی عشق را به واژه ی عَشَق عربی (ašaq') به معنای "چسبیدن" (منتهیالارب)، "التصاق به چیزی" (اقربالموارد) پیوند كرده اند. نویسندهی "غیاثاللغات" میكوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق" رابطه بر قرار كند و می نویسد: «مرضی است از قسم جنون كه از دیدن صورت حسن پیدا میشود و گویند كه آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است كه آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشك كند. همین حالت عشق است بر هر دلی كه طاری شود صاحبش را خشك و زرد كند». از آنجا كه عربی و عبری از خانوادهی زبانهای سامیاند، واژههای ریشهدار سامی هماره در هر دو زبان عربی و عبری با چمهای همانند برگرفته میشوند. و شگفت است كه واژهی "عشق" همتای عبری ندارد و واژهای كه در عبری برای عشق به كار میرود اَحَو (ahav) است كه با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژهی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq) است به چم خواستن، آرزو كردن، پیوستن، چسباندن، خوشی كه در تورات عهد عتیق بارها به كار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸). بر پایهی نگرش استاد اسكات نوگل: واژهی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' همریشه نیستند. واك ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آنها با هم در نمیآمیزند. همچنین، هماره "ش" عبری به "س" عربی میدگرد و بهوارون. خَشَق عبری به شایش (امکان) بسیار در آغاز به چم"بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه كه برابر آرامی آن نشان میدهد. همچنین، استاد ورنر آرنولد پامیفشارد كه "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" میدِگَرَد و هرگز "ع" نمیشود. نكتهی دیگر این كه "عشق" در قرآن نیامده است و واژهی بهكار رفته در آن همان ستاک (مصدر)حَبَّ (habba) است كه یاد شد، با برگرفتههایش مانند نام حُبّ (hubb). در عربی امروز نیز واژهی عشق كاربرد بسیاری ندارد و بیشتر حَبَّ (habba) و برگرفتههای آن به كار میروند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها. فردوسی نیز كه برای پاسداری از زبان فارسی از به كار بردن واژههای عربی آگاهانه و كوشمندانه خودداری میكند (اگر چه واژههایی از آن زبان را به ناگزیر در اینجا و آنجای شاهنامه به كار برده است) ولی واژهی عشق را به آسانی و باانگیزه به كار میبرد و با آن كه آزادی سرایش به او توانایی میدهد که واژهی دیگری را جایگزین عشق كند، واژهی حُب را به كار نمیبرد. در سانی که واژهی حب واژهی بنیادی و روامند (معمولی) برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یك هجایی است و از این رو سنگِ سرودهاش را به هم نمیزند. خداوندگار شاهنامه با آن كه شناخت امروزین ما را از زبان و ریشهشناسی واژههای هند و اروپایی نداشته است به شایش بسیار میدانسته است كه عشق واژهای پارسی است. وی بدین گونه میسراید: بخندد بگوید كه ای شوخ چشم // ز عشق تو گویم نه از درد و خشم نباید كه بر خیره از عشق زال // نهال سرافكنده گردد همال پدید آید آنگاه باریك و زرد // چو پشت كسی كو غم عشق خورد دل زال یكباره دیوانه گشت // خرد دور شد عشق فرزانه گشت این شایش نیز وجود دارد كه فردوسی خود واژهی عشق را نه با "ع"، ونکه به ریخت "اِشق" و یا هتا "اِشك" نوشته باشد كه هرآینه پی بردن به این نكته كار آسانی نیست، زیرا كهنترین دستنوشت بازماندهی شاهنامه به نزدیک دو سده پس از فردوسی برمیگردد. ریزبینانهتر گفته باشیم، این دستنوشت نسخهای است كه در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ ماهشیدی رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه می ۱۲۱۷ زادروزی ). ترادیسی ِ واك ِ فارسی ِ "ك" به عربی ِ "ق" نیز كمیاب نیست، چند نمونه: كندك ، خندق، زندیك ، زندیق، كفیز ، قفیز، كوشك ، جوسق. كوتاه آن كه واژهی اوستایی iš كه خود از ریشهی هند و اروپایی نخستین ais به چم خواستن، گرایش داشتن، جُستن میآید، واژهی iška و سپس išk را در پارسی میانه پدید آورده است و سپس به عربی راه یافته است كه دربارهی چهگونگی گذر این واژه به عربی نیز میتوان دو شایش انگارید: نخست آن است كه išk در دوران ساسانیان، كه ایرانیان بر جهان عرب چیرگی داشتهاند (بهویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و هتا حجاز) به عربی وارد شده است. (برای آگاهی بیشتر از چهگونگی هنایش پارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه كنید به نسک (کتاب) خواندنی آذرتاش آذرنوش "راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴) دوم این است كه عشق در آغاز دوران اسلامی به عربی اندر شده باشد و از آن جا كه فرهنگنویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشتهاند، كه مفهوم "خواستن و جستوجو كردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، كه به چم "چسبیدن" است، درآمیختهاند. یك نكتهی جالب در این باره، كندوكاو در اندریافت عشق در عرفان ایرانی است كه عشق را با "جستوجو" و "گشتن" میپیوندد. به یاد آورید منطقالطیر عطار و جستوجوی مرغان را در خواستاری سیمرغ و یا بیت پرآوازهی مولوی را: هفت شهر عشق را عطار گشت // ما هنوز اندر خم یك كوچهایم. كه نشان دهندهی معنی واژهی عشق با ریشهی پارسی آن "خواستن" و "جُستن" است، سپاسگزاری : نویسندهی این نوشتار (محمد حیدری ملایری) از سرور اسكات ب. نوگل سراستاد پژوهشهای انجیلی و باستانی در خاور (شرق) نزدیك ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیك از دانشگاه واشنگتن برای پاسخگویی پیرامون ریشهشناسی واژهی xašaq. و همچنین از سرور استاد ورنر آرنولد سراستاد پژوهشهای زبانهای سامی از بخش زبانها و فرهنگهای خاور نزدیك از دانشگاه هایدلبرگ آلمان و نیز سرور استاد جلیل دوستخواه سراستاد پژوهشهای اوستایی برای گوشزدهای ایشان بر نخستین یادداشتهای این نوشته سپاسگزاری میكند. این نوشتار با اندکی پارسیسازی در اینجا بازآورده شده است. 
مهر و مهرگان یکی از کهن ترین یادگارهای هزاره های گمشده، با سرگذشتی پرماجرا است. خوشبختانه به سبب حضور فعال «میثرَه» یا «میترا» در فرهنگ هند و رخنه ی میترا به بیرون از مرزهای ایران، شناخت ما از او کمی بیشتر از چیزی است که از «مهر یشت» به دست می آوریم. میترا پیش از زرتشت یکی از بزرگ ترین خدایان هند و ایرانی بود. پرشوری کار میترا از زمان های بسیار تاریکی که از آن جز افسانه چیزی بر جای نمانده است آغاز می شود. از زمانی که ایزد هوم، نگهبان گیاه هوم، به وسیله ی میترا و به کمک «وَرونَه» و دیگر خدایان هند و ایرانی کشته می شود. سهم او از کشته او شیره ی اوست، که به زمین می پاشد و انواع گیاهان و جانوران از این شیره پدید می آیند. در حقیقت با این افسانه، انسان هند و ایرانی بخشی از آفرینش را با میترا در پیوند می داند. شاید به سبب ارج میترا در میان مردم بوده است، که زرتشت حدود 10 سال به طور پنهان به تبلیغ دین خود می پردازد و در پنهان با میترا و قربانی کردن گاو مبارزه می کند. از نشانه های موجود چنین برمی آید، که مهرپرستان و مغان میترایی، به رغم کوشش های پنهان زرتشت، در تاریکی غارها، با پدیدآوردن خوفناک ترین صحنه ها، سرمست از هوم به قربانی گاو می پردازند. [1] میترا در میان برهمنان نیز کم و بیش از همان ارجی برخوردار بود، که در میان ایرانیان داشت. در «ریگ ودا»، در کنار وَرونَه، دیگر خدای پرقدرت برهمنان، جا به جا به نام میترا برمی خوریم، که پاسبان راستی و پیمان است. [2] در سال 1907 در «بوغازکوی» آسیای صغیر، لوح های گلی چندی از سال 1400 پیش از میلاد به دست آمد، که در یکی از آن ها از میترا و ورونه، خدایان بزرگ هند و ایرانی کمک خواسته شده است. این لوح که درباره ی پیمانی است که میان هیتی ها و میتانی ها بسته شده، نشان از آن دارد که طیف فرهنگ آریایی (ایرانی) دست کم در این تاریخ در منطقه حضور داشته است. با اینکه از لوح بوغازکوی به خوبی پیداست که میترا در فلات ایران و غرب این فلات نامی آشنا بوده است، تا زمان اردشیر دوم هخامنشی (359 - 404 پیش از میلاد) و سنگ نبشته ی او در همدان، از میترا خبری نداریم. اردشیر می گوید : [3] «این کاخ را به خواست اهورمزدا، آناهیتا و میترا من بنا کردم. اهورمزدا، آناهیتا و میترا، مرا از هر بلا بپایند و این را که بنا کردم خراب نکنند و به آن آسیب نرسانند.» در حالیکه هیچ شاهدی نداریم که زرتشت سرسختانه با میترا و مهرپرستی در ستیز نبوده باشد، آیا لوح مورخ 1400 پیش از میلاد بوغازکوی پیش از ظهور زرتشت نوشته شده است و تاریخ ظهور زرتشت را باید میان سال های 1400 و 400 پیش از میلاد جست ؟ جالب توجه است، که اردشیر سوم نه تنها نام آناهیتا را حذف می کند، صفت خدایی را هم برای میترا می آورد. به گمان، پس از زرتشت دوباره از زمان اردشیر مهرپرستی آغاز به گسترش می کند. پلوتارخ [5] نیز گزارش جالب توجهی دارد درباره ی داریوش سوم (330 - 335 پیش از میلاد)، آخرین شاه هخامنشی. داریوش هنگامی که خبر مرگ همسرش را، که اسیر یونانیان بود، شنید به تریئوس گفت : با این همه از میزان زرتشتیان و مهرپرستان و یا زرتشتیانی که به میترا نیز توجهی داشتند در زمان هخامنشیان چیز زیادی نمی دانیم. ظاهرا هنوز یک نوع آزادی نسبی در باورهای دینی وجود داشته است. یعنی به سبب هنجار و شکل زندگی، جز گاهی که دین در سطح بالا نقشی سیاسی داشته است، در میان توده های پایین مردم آنچنان صورت فعالی نداشته است، که مداخله ی جدی دربار را فراهم آورد. بر خلاف نظر برخی از دانشمندان و از آن میان دیاکونوف [6] که معتقد است، مغان درباری و هخامنشیان می توانسته اند برای پدیدآوردن یکپارچگی و جلوگیری از تجزیه ی کشور، دین زرتشت را پذیرفته باشند، نگارنده بر این باور است، که در این دوره هنوز دین نمی توانسته است عامل وحدت ملی شود. علاوه بر این نشانه هایی در دست است که هخامنشیان به سنت های دینی پیش از زرتشت التفات بیشتری داشته اند. داریوش همواره در کنار اهورمزدا از خدایان دیگری همپشتی می خواهد. خشیارشا در یک نوبت هزار گاو قربانی کرد [7] و آمِستریس، همسر خشیارشا، در سن پیری فرمان داد تا دو بار 7 نفر از جوانان پارسی را قربانی کنند. [8] با اینکه در زمان اشکانیان نقش میترا شفاف تر می شود و خواهیم دید که رخنه ی مهرپرستی به غرب در زمان اشکانیان انجام می پذیرد، جز درباره ی بخش های شمال باختری امپراتوری اشکانیان، آگاهی چندانی درباره ی میترا در این دوره نداریم. اما گمان می رود در همین دوره است که سرانجام میترا با مهر یشت، با از دست دادن برخی از ویژگی های خود، به بدنه ی اصلی آیین زرتشت پیوند خورده باشد. از نقش میترا در ارمنستان و شرق آسیای صغیر نیز که میترا توجه خاصی دارد، می توان به همین نتیجه رسید، که میترا در دوره ی اشکانی فعال تر شده است. یعنی روندی که با اردشیر دوم هخامنشی آغاز شده بود رسمیت پیدا کرده و دیگر میترا را نمی توان از کیش زرتشتی جدا کرد. او اینک در اوستای متاخر جای ویژه ی خود را می یابد و به آرامی «زرتشتیگری» پا به میدان می گذارد، تا در دوره ی ساسانی به اوج خود رسیده و سرانجام آیین زرتشت را از پای درآورد. اصولا با نشانه هایی که در دست داریم، گمان هم نمی رود که اشکانیان توجه خاصی به دین و مخصوصا آیین زرتشت داشته بوده باشند. آن ها با روحیه ی جنگجویی خود، بیشتر می توانسته اند از دین به جنبه های نمایشی آن دلبسته باشند. البته نقش سلوکیان را هم نباید از نظر دور داشت. بنا بر این، بی آنکه تاکید و کوشش خاصی در میان باشد، مهرپرستی و آیین های آن با روحیه ی اشکانیان سازگارتر می بود. با اینکه از لوح 1400 پیش از میلاد بوغازکوی پیداست که آسیای صغیر با میترا بیگانه نبوده است، اما در زمان اشکانیان میترا در ارمنستان و آسیای صغیر سرشناس می شود. البته باید توجه داشت که در گزارش های موجود، نمی توان، از میترایی بودن اجرای آیینی مطمئن بود. بسا که مراسمی با شیوه ی اوستای متاخر انجام می پذیرد، اما به سبب تاکید زیادی که بر هوم یا قربانی می شود، چنین برداشت می شود که یک آیین خالص میترایی انجام گرفته است. این نوع مراسم گذشته ای دیرین دارد. در این میان تنها باید مرز زمان مهرپرستی و آیین زرتشتی که مهر را در مقام یکی از ایزدان خود پذیرفته است روشن شود. که البته کار دشواری است. مثلا اگر مهر یشت، بدون توجه به آیین زرتشت، خوانده شود، خواننده تصور خواهد کرد که با سرودی از مهرپرستان سر و کار دارد. در نگاره ای از سده ی پنجم پیش از میلاد، که از غرب آسیای صغیر به دست آمده است، با یکی از آیین ها قربانی آشنا می شویم : بنا به روایت مغی به نام «اوستانِس» [9] برای نخستین بار مهرپرستی را در میان همسایگان غربی ایران رواج داده است و پس از رفتن مهرپرستی به غرب و آشنایی مغان با کاهنان بومی، این کاهنان در لباس مغان هلنی، آیین های جشن میتراگان را، از آن میان آیین های قربانی را، برای بزرگداشت میترا در آسیای صغیر رونق داده اند. دراین آیین ها شاه یا ساتراپ رقص مذهبی را، که لابد مانند سماع صوفیان بوده است، رهبری می کرد و همراه شرکت کنندگان می رقصید. و این در حالی بود که شاه و دیگر شرکت کنندگان با نوشابه ی هوم از خود بی خود بودند. «استرابون» [10] در نخستین سده ی میلادی شاهد یکی از این جشن ها بوده است. به گفته ی او مغان در طول جشن آواز می خوانند. شاید مغان در سال 66 میلادی پا به خاک روم نهاده باشند. پیش از این گفتیم هنگامی که تیرداد اول اشکانی، به پادشاهی ارمنستان برگزیده شد، بر آن شد که برای حل اختلافی دیرین به رم رفته و تاج شاهی را از دست نِرون، امپراتور روم بگیرد. [11] تیرداد برای جلوگیری از بی احترامی به عنصر آب، طی سفری 9 ماهه از راه ناپل به رم رفت. ورود این شاهزاده ی اشکانی به رم، همراه مراسم با شکوهی به سبک شرقی بود. 3 هزار سرباز اشکانی و تنی چند از مغان همراه تیرداد بودند. تیرداد هنگامی که به حضور امپراتور رسید، گفت : «فرمانروا منم، از تخم ارشک ...، اما برده ی تو ام [12] و نزد تو آمده ام، تا میترا را در لباس تو نیایش کنم. من همان کاری را خواهم کرد، که تو بخواهی ...» سپس نرون دیهیم شاهی را بر سر تیرداد نهاد. اگر این گزارش درست باشد، نِرون نخستین امپراتور روم است که در زمان اشکانیان با میترا و مهرپرستی آشنا شده است. نرون خیلی میل داشت که به نام خدای خورشید شهرت پیدا کند. حتی در باغ کاخ نرون مجسمه ای بزرگی بود که تجسم خدای خورشید بود. میترا نیز با خورشید ارتباط تنگاتنگی دارد. این پیوند آنچنان زیاد است که امروز نیز در پی نماز خورشید، که هر روز سه بار باید خوانده شود، مهر نیایش خوانده می شود. در روزگار ساسانیان خورشید مهر ایزد خوانده می شد. [13] باری، یک سده پس از سفر تیرداد به رم، مهرپرستی در روم جا افتاده بود و میترا مقام استواری داشت و می رفت که با رنگ و رویی رومی سده های پیاپی در اروپا ماندگار شود ... البته میترا نمی توانسته است، بی آنکه سابقه ای در روم داشته باشد، با سفر تیرداد، بی درنگ پذیرفته شود. میترا درست یک سده پیش تر از تیرداد، با دزدان دریایی دریای کیلیکیه به روم راه یافته بود. به گزارش پلوتارخ [14] دزدان دریایی نیرومندی که مدت ها گذرگاه های آبی دریای اژه و مدیترانه را برای بازرگانان پر مخاطره کرده بودند، از پومپه (پومپیوس)، یکی از سرداران بزرگ روم در جنگ های ایران و روم، در سال های 67 تا 78 پیش از میلاد، شکست می خورند و پس از اسارت در ایتالیا، به ویژه در شهر اوسیتا، اسکان داده می شوند. این دزدان آیین مهرپرستی را در دیار تازه رواج می دهند. پیداست که اگر هزاره های گمشده را بازمی یافتیم، دسترسی به شوخی هایی از این دست فراوان می شد. گاهی یک سوسوی کوچک در قلمروی تاریک از تاریخ چنان وسوسه انگیز می شود، که مورخ به زحمت می تواند از آن سوسو چشم بکند. آیا هِرمِس (مرکوری) که دزدان او را از آن خود دانسته و دلبسته ی او بودند، ویژگی هایی مانند میترا داشته است ؟ چگونه و به چه دلیلی این دزدان به میترا، خدای دوستی و پیمان، اعتقاد داشته اند ؟ با گزارش پلوتارخ غیر مستقیم به این حقیقت هم می توان رسید، که میترا، اگر هم درباره ی او از درون ایران آگاهی چندانی نداریم، در بیرون از ایران چنان آوازه ای داشته است، که این آوازه به گوش دزدان دریایی نیز رسیده بوده است. دلائل دیگری نیز در دست است که نقش اشکانیان ِارمنستان در رواج مهرپرستی ناچیز نبوده است. سنگ نگاره ی بزرگ آنتیوخوس کُماژِن (34 - 69 پیش از میلاد) و میتراداد (مهرداد) در نمرود داغ ارمنستان کوچک، بهترین کارنامه ی عظمت میترا در این دوره است. [15] هر دو ساتراپ، در صخره ای عظیم، خدایان نیکان خود را به تصویر کشیده اند. آنتیوخوس در میان این خدایان بر تخت نشسته است. در سنگ نبشته نگاره ها، میترا در کنار دیگر خدایان بومی و آبایی جای والایی دارد. در هردو نگاره، آنتیوخوس و مهرداد دست میترا را می فشارند و میترا لباسی اشکانی بر تن دارد. سکه ای که به وسیله ی گودریان سوم (244 - 238 میلادی) در تاروس زده شده است، نماینده ی ادامه زندگی میترا در این ناحیه است. در این سکه میترا در حال کشتن گاو است. نشانه های دیگر و فراوانی از رخنه ی گام به گام به مغرب زمین در دست است، که در اینجا به چند اشاره ی کوتاه بسنده می شود: [16] تراژِن، امپراتور روم، با تصرف داسیا (رومانی امروز) در سال 106 میلادی، میترا را به رومانی برد و در نتیجه معبدهای زیادی برای برگزاری آیین های میترایی در این سرزمین پدید آمد. «مهر فراخ چراگاه به سرزمین های آریایی خانمان خوش و سرشار سازش و آرامش می دهد. طبق سنت زرتشتی، در پل چینود، دادگاهِ رسیدگی به اعمالِ درگذشتگان، از سه ایزد میترا و سروش و رشن تشکیل می شود و ریاست دادگاه با میترا است که انصافی خدشه ناپذیر دارد. [17] پیداست که میترا در چارچوب آیین زرتشت، به این مقام در دوره ی اوستای متاخر، پس از پیوندش به آیین زرتشت، رسیده است. از یسنا 43 [18] چنین برداشت می شود که دادگری با سروش است. طبیعی است که در ایران باستان، در پیوند با ایزد بزرگی مانند میترا، جشن یا جشن هایی نیز وجود داشته است. امروز هم جشن مهرگان نامی آشنا است. در کنار سنگ نبشته ی اردشیر دوم، کهن ترین گزارش مکتوبی که درباره ی جشن مهرگان داریم از کتسیاس [23] است : «به رسم پارس ها، شاهنشاه فقط یک بار می تواند، تا حد مستی بنوشد، و آن روز قربانی برای میترا است.» پیش از زرتشت، قربانی با نوشیدن هوم همراه بوده است. بنا بر این گمان می رود که در جشن مهرگان نیز آیین برگزاری جشن با نوشیدن همراه بوده است. کتسیاس پزشک یونانی اردشیر بود. اگر هم پیش از اردشیر چنین رسمی در ایران وجود نداشته است، گزارش این پزشک کاملا هماهنگ با سنگ نبشته ی اردشیر است، که در آن برای نخستین بار از میترا نام برده می شود. به این ترتیب، به این گمان هم می توان رسید، که مهر یشت می توانسته است در زمان اردشیر هخامنشی هم سروده شده و یا جان گرفته باشد. سِرّ دوام این جشن را تا قرن بیستم در اروپا، می توان حاصل رخنه ی مهرپرستی در حدود سال های میلاد مسیح به اروپا دانست. برای مهرپرستان، کشتن گاو رایج ترین کاری بود که انجام می گرفت. به گزارش استرابون [25] ساتراپ ارمنستان به هنگام جشن مهرگان 20 هزار کره اسب به دربار ایران هدیه می کند. صرف نظر از اغراق آمیز بودن شمار اسب ها، روشن نیست که این اسب ها برای قربانی بوده اند یا منظوری دیگر. بویس [26] هدیه ی اسب را در ارتباط با خورشید تیزتک بودن میترا می داند. آیا اسبانی که در نگاره های تخت جمشید، در میان هدیه های هیات های نمایندگی به چشم می خورند، هم در ارتباط با میترا بوده اند ؟ مسعودی [27] در اوایل سده ی چهارم هجری درباره ی جشن مهرگان می نویسد : «... از نوروز تا مهرگان 169 روز است. ایرانیان درباره ی مهرگان گویند، که به روزگاران قدیم، یکی از پادشاهان ایران به همه ی مردم از خاص و عام ظلم می کرد و این پادشاه مهر نام داشت. و ماه ها را با نام ملوک می نامیدند. مثلا می گفتند، مهرماه، و عمر این پادشاه دراز شد و ظلم وی سخت شد. در نیمه ی این ماه، یعنی مهر ماه، بمرد و روز مرگ وی را مهرجان نامیدند. یعنی مهر جان داد !...» این گزارش نادرست، همه ی آن چیزی است که یک مورخ اسلامی درباره ی مهرگان دارد. گزارش ثعالبی [28] هم آگاهی چندانی به دست نمی دهد. از مطلب طولانی او درباره ی جشن مهرگان چیزی که دستگیرمان می شود، این است که در زمان اشکانیان جشن مهرگان برگزار می شده و در زمان خسرو پسر فیروز، هدیه هایی به شاه داده می شده است. گزارش بیرونی، که متعلق به اواخر سده ی چهارم هجری است، نیز افسانه است. چون در هر حال آگاهی بیرونی بیشتر از مردم روزگار او بوده است، نقل آن در پانویس، [29] برای داشتن برداشتی از نظر یک دانشمند، درباره ی یکی از کهن ترین جشن های ایران باستان، که همزمان در اروپا از رونق چشمگیری برخوردار بوده، جالب توجه است. شاید اگر در این زمان جشنی کهن از اروپا، در ایران معمول می بود، اروپاییان به آن اشاره می کردند. برای نمونه کافی است که بخشی از سفرنامه ی مجعول فیثاغورث را بخوانیم. [30] مورخ هنگامی که روایت های موجود درباره ی منشأ جشن مهرگان را بررسی می کند، نمی تواند خود را از این وسوسه رها کند، که آیا کشته شدن گئومات به دست داریوش و یارانش به نوعی در پیوند با جشن مهرگان نیست ؟ چند نکته به این وسوسه دامن می زنند : 1. به نوشته ی خود داریوش (بیستون، ستون 1، بند 13، خط 55)، روز دهم (حدود اول مهر ماه ( از ماه بَغَیادیش) مهرگان ؟ [31] ) سال 522 پیش از میلاد، گئومات کشته شد. 2. کتسیاس، [32] پزشک اردشیر دوم، جریان کشته شدن گئومات و سپس کشته شدن مغان را به دست هواداران داریوش [ جشن ] مغ کشان می نامد. 3. به گفته ی هرودت [33] مغ کشان، 5 روز طول کشیده است. [34] 4. در نوشته های اسلامی، مهرگان جشن پیروزی فریدون بر ضحاک است. [35] 5. جشن مهرگان از 16 مهر است تا 21 مهر، که رام روز است. آغاز جشن مهرگان عامه و انجام آن مهرگان خاصه نامیده می شود. 6. فردوسی، روز پیروزی فریدون بر ضحاک را روز اول مهر می داند. [36] 7. جشن سالانه ی به قدرت رسیدن داریوش، روز دهم بَغَیادیش برگزار می شده است. [37] آیا جشن پیروزی داریوش بر گئومات و جشن مغ کشان ناشی از آن، تصادفا مصادف با جشن مهرگان شده است ؟ [38] با فروپاشی فرمانروایی ساسانیان، جشن های گوناگونی که در ایران برگزار می شدند، تا حدودی به بوته ی فراموشی سپرده شدند. با این همه، از همه ی نشانه های تاریخی چنین برمی آید، که ایرانیان ِپیشگامی که نهضتی مردمی را رهبری می کردند، تنها به سبب پدید آوردن روح پایداری همواره کوشیدند، با زنده نگه داشتن برخی از این جشن ها و انگیزاندن مردم به رفتارهای مشابه، با پدیدآوردن یک پارچگی ملی، در برابر یورش های پر از ظلم و ستم فرمانروایان عرب ایستادگی کنند. با توجه به بسیار کهن بودن جشن مهرگان، طبیعی به نظر می رسد، که ایرانیان سروده و ترانه هایی نیز درباره ی مهرگان ساخته باشند. دور نیست که برخی از این ترانه ها به خاطر کهنسالی به چنان حدی رسیده باشند که کم کم به صورت مقام و لحن وارد موسیقی سنتی ایران شده باشند. برهان می نویسد : «مهرگان بزرگ نامی است از موسیقی که آن را بزرگ خوانند. مهرگان کوچک نام مقامی است که آن را کوچک خوانند. مهرگان کوچک به معنی مهرگان خُردک است، که نام مقامی باشد از موسیقی. مهرگانی بر وزن و معنی مهربانی باشد، که نام لحن بیست و پنجم است از سی لحن باربد و نام نوایی هم هست.» معین در حاشیه ی این مدخل نوشته است، که در 31 لحن باربدی که نظامی در خسرو شیرین در عنوان «گفتار اندر صفت باربد و بخشش خسرو» آورده، که لحن بیست و پنجم روز فرخ است و مهرگانی لحن دوازدهم است. هم اکنون در میان گوشه های آواز شور، پس از نغمه، نشیب و فراز کوچک نواخته می شود. شاید بتوان این نغمه ها را باقیمانده ی آن نغمه ها تصور کرد. در میان 12 مقام فارابی و صفی الدین ارموی مقام یازدهم، مهرگان ثبت شده است، که لحن آن بر ما مجهول است. در کتاب ردیف موسیقی ایران، نغمه ای به این نام وجود ندارد، اما لحن بیست و هشتم و سی ام بزرگ ثبت شده است، و لحن سی و یکم بزرگ است. [40] پرویز رجبی
میترا پیش از زرتشت
یکی دیگر از کارهای سودمند میترا، کشته شدن گاو به دست اوست. زیرا از جریان خون گاو بر زمین، بر برکت و سرسبزی افزوده می شود و یا به روایت دیگر، انواع گیاهان و جانوران از جریان خون گاو بر زمین هستی می یابند. این افسانه ها بایستی کهن تر از آنکه تصور می کنیم باشند که جامعه ای روستایی و وابسته به زمین پدید آمده اند. با اینکه دسترسی به فرهنگ این جامعه محال است، می توان به میزان درماندگی او از فهم آفرینش پی برد. به این ترتیب میترا در میان خدایان هند و ایرانی پیش از زرتشت از ارج ویژه ای برخوردار می شود و رفته رفته نوشیدن شیره ی هوم و قربانی کردن گاو در راه میترا به صورت آیین پر اهمیتی برای مهرپرستان در می آید. با این همه وقتی از تقدس گاو سخن می رود، پیوند تقدس با کشته شدن گاو کمی دشوار می شود. باید که از حقیقت و افسانه به مقدار زیادی با هزاره های گم شده از دست رفته باشند.میترا پس از زرتشت
آیا رستاخیز زرتشت در شمال خاوری ایران، به صورت یک حرکت منطقه ای، سال ها و سده ها درجا زده است و زرتشت در آغاز کار هخامنشیان هنوز به مقام والای خود نرسیده بوده است ؟
پس چرا در سنگ نبشته ی بزرگ داریوش (486 - 522 پیش از میلاد) در بیستون از نام میترا خبری نیست ؟ داریوش در این سنگ نبشته، بارها این فرصت را داشته است که از میترا، خدای راستی و پیمان نامی به میان آورد. یا پس از گذشت نزدیک به یک سده از داریوش و جا افتادن حکومت هخامنشی و رونق حکومت درباری، دوباره فضا آماده ی دینداری «لوکس» درباری شده بوده است ؟
در آخرین سنگ نبشته ی هخامنشی از اردشیر سوم [4] (338 - 359 پیش از میلاد) در تخت جمشید، که در دیوار شمالی صفه ی کاخ اردشیر و کنار پلکان سمت غربی کاخ داریوش کنده شده است، می خوانیم :«اهورمزدا و میترای خدا مرا و این کشور را و آنچه را که من کردم بپایاد !»
«اگر هنوز مرا خواجه ی خود می دانی، تو را به فروغ میترا سوگند می دهم، راست بگو !...»
میترا در زمان هخامنشیان
دو نفر، در حالی که برای جلوگیری از برخورد نفسشان با آتش پنام بسته اند، دبوس به دست جلو یک محراب «یا مهراب ؟» بلند ایستاده اند. پشت سر اینان یک قوچ و یک گاو نر قرار دارد.
دوباره یاد لوح بوغازکوی از 1400 پیش از میلاد می افتیم. آیا دست کم از 1400 پیش از میلاد، میترا در آسیای صغیر همچنان به زندگی خدایی خود ادامه داده و حدود 70 پیش از میلاد، همراه دزدان دریایی اسیر به ایتالیا رفته است ؟ نرون پیش از دیدن تیرداد چقدر درباره ی میترا می دانسته است ؟ نقش میترا در جا افتادن دین کاملا متفاوت مسیح در روم چه بوده است ؟ آیا هنوز هم می توان در مسیحیت غرب نشانی از میترا یافت ؟ صلح و دوستی بارزترین صفت میترا است ...
سنگ نگاره ی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری
عکس از پژوهش های ایرانی
هادریان تا اسکاتلند پیش رفت و در کنار دژها و استحکاماتی که برای سپاهیان خود ساخت، معبدهایی هم برای میترا در نظر گرفت، که مانده هایی از یکی از این معبدها هنوز هم بر جای است.
لژیون های رومی در پی متصرفات جدید، به هر جا که گام می نهادند، معبدی هم برای میترا می ساختند. در رومانی، در بلغارستان، در یوگوسلاوی، در آلمان، در اتریش، در انگلستان، در فرانسه، در اسپانیا و شمال آفریقا، معبدهایی برای میترای ایرانی ساخته شد.
راز دلبستگی مردم آن سامان به خدایی این چنین بیگانه، یکی دیگر از مساله های بلاتکلیف تاریخ است. باید دید که روان شناسی تاریخ چه پاسخی خواهد یافت. چرا کومودوس (192 - 180 میلادی)، امپراتور روم، به میترا می گرود ؟ در 3 معبدی که ماکسیمیانوس (305 - 286 میلادی)، امپراتور روم، در دالماسی، شمال غربی یوگوسلاوی ساخت و در معبدهای دیگری که در شمال آفریقا بنا کرد، چه آیین هایی برگزار می شده است. جامعه ی امپراتوری بزرگ روم چه برداشتی از میترا داشت، که در سال 307 میلادی دیوکلسین، امپراتور روم، میترا، خورشید شکست ناپذیر را یاور و نگهبان ِماندگاریِ روم خواند و برای میترایی این چنین پر اعتبار، معبدی در کارنونتوم، در نزدیک وین ساخت ؟ آیا رومیان در سرزمین سرسبز خود می دانستند که میترا مسافری غریب از سرزمین کوهستان های خشک، نمکزارهای گسترده و بیابان های برهوتِ شن های روان است ؟ چرا زرتشت با چنین اقبالی رو به رو نشد ؟ راز دلبستگی این سامان نیز به میترا شگفت انگیز است، که به رغم مخالفت زرتشت با میترا، می سراید :
او زبان آوری است با هزار گوش و ده هزار چشم، که بُرزمند و بلند بالا، بر فراز برج پهنی ایستاده و نگهبان زورمندی است که هرگز خواب به چشمان او راه نمی یابد.
او، همراه باد پیروزمند، به رزم آورانی روی می آورد، که با خشنودی درون و منش نیک و باور درست از او ستایش می کنند.
رزم آوران بر پشت از او تندرستی خود و ستور و نیروی بازشناسی دشمنان از دور و چیرگی بر آن ها را می خواهند.
او نخستین ایزدی است که پیش از برآمدن خورشیدِ تیز اسب، آراسته به زیورهای زرین، از فراز کوه زیبای البرز سر درمی آورد و بر همه ی خانه های آریایی می نگرد.
آنجا که شهریاران دلیر و رزماوران بسیار بسیج می کنند، چارپایان را کوهساران و چراگاه های فراوان است، آنجا که دریاهای ژرف و پهناور دارد، آنجا که رودهای پهناورِ ناوتاک با خیزاب های خروشان دارد که به سوی مرو و هرات و سغد و خوارزم می شتابند.»جشن مهرگان
در ایران باستان سال به دو فصل هَمَه و زَیَنَه (تابستان و زمستان) تقسیم می شد. به عبارت دیگر سال دو نقطه ی اعتدال بهاری و اعتدال پاییزی داشت. [19] جشن اعتدال پاییزی به نام میترا بود، که میتراگان یا مهرگان خوانده می شد. یعنی فصل کوشش برای بار آوردن غله و پروار کردن چاپایان به پایان می رسید و فصل آرامش و استراحت آغاز می شد. [20] و برای میترا قربانی می کردند. هنوز هم، در پاره ای از روستاهای زرتشتی نشین ایران، به هنگام جشن مهرگان، کشاورزان از خرمن خویش برای آتشکده هدیه می آورند و هر خانواده در خور توانایی خود حیوانی را قربانی می کند. [21] به گمان، این قربانی اشاره دارد به گاو یکتا آفریده، که به روایت اساطیری بذر و تخم گیاهان و جانوران سودمند و اهلی از بدن او ریخته است. با این قربانی تجدید حیات گیاهان و جانوران تضمین می شود. در آتن باستان نیز قربانی برای خورشید به همین منظور انجام می گرفت. در اسکاندیناوی نیز با آغاز زمستان، برای فروانی محصول در سال دیگر، قربانی می کردند. [22]
در مهر یشت، [24] از قربانی همه نوع جانور در راه میترا سخن رفته است :«ای سپیتمان !
مهر را بستای و پیروان خویش، مزداپرستان را بیاموز،
که ستوران خُرد و بزرگ و پرندگانی را که با شهپر به پرواز درآیند،
نزد او پیشکش برند.»
این سیاحت نامه را از جمله به سبب حضور زرتشت در مجلس میترایی مجعول و خیالی دانسته اند. در صورتی که زرتشت می تواند نام هر مرد روحانی یا غیر روحانی دیگری نیز باشد. در گزارش منسوب به فیثاغورث چیزی که بتوان آن را دروغ و یا غیر عملی پنداشت وجود ندارد.
بی دلیل نیست، مهتدی، خلیفه ی عباسی، در اواخر سال 255 هجری از پذیرفتن هدیه های مهرگانی سر باز می زند. [39] مهرگان و موسیقی
شاهنامه فردوسی داستان شاهان نیست ؛ مجموعه كارنامه هایی است كه داستان و سرگذشت پدران توست و اینکه برای زنده ماندن چگونه جنگیده اند ؛ برای پیروزی حق چگونه قیام کرده اند ؛ چگونه از طبیعت آموخته اند و چگونه آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان این ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پیرو راستی و ایمان به خداوند بوده اند و این همان میراثی است که امروز بدست تو سپرده شده. پهنه تاریخ ما که نشانه تمامی رنج ها و شادی ها ؛ دادگری ها و ستم هاست ؛ هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلوانی هاست . فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید که از زمانهای باستان در ایران کتابی بود پر از داستانهای گوناگون که سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنکه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این کتاب هم پراکنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و کنار نگاه میداشتند ، تا آنکه یکی از بزرگان و آزادگان ایران که مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد. پس موبدان سالخورده را که از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و کناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران کهن جویا شد : که شاهان ایران از دیرباز چگونه کشورداری کردند و آغاز و انجام هر یک چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت. موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان کتابی نامدار فراهم آورد که بزرگ و کوچک بر آن آفرین گفتند. آنهایی که خواندن میدانستند داستانهای این کتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شکوه گذشته ایران شاد می کردند. این کتاب در میان مردم گرامی شد. آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد که این کتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس که این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود کشته شد و نظم کردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از کار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد که همت کنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم. پس در طلب آن برآمدم و از هر کسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نکند و کار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود که بپاید و سالها عهده دار من و کوشش من باشد. اینگونه کوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر کشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و کار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و کسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنکه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیکوست؟ مگر نه آن است که پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری کرد؟ مدتی در اندیشه بودم ولی آشکار نمی کردم، زیرا کسی که در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنکه دوست مهربان و یکرنگی که در یکی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت: «قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر که به چنین کار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر کردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل کنی.» به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریکم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم. بخت هم مدد کرد و یکی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد که نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاکیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم کنم. از هر چه از دست من برآید کوتاهی نخواهم کرد.» این نیکمرد نامدار با نیکویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی که از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می کرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاک در چشمش یکسان می نمود. افسوس که ناگهان ریشه عمر این رادمرد کنده شد و چون سروی تندباد از جا بکند به خاک افتاد و به دست ستمگران مردم کش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش. پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه کرد. تا آنکه یک روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم که می گفت:«این کتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم که بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار کهنه نو شد. یک شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم که شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را که چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن کرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد که شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاک نهاد در پیش شاه به خدمت، کمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنکه چون ماه بر تخت نشسته است کیست؟ گفتند:«محمود جهاندار است که ایران و توران در فرمان اوست و از کشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز که سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.» بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم. 
همیشه مالك این ملك ملت است كه داد
سند بدست فریدون ؛ قباله دست قباد نامه شاهان
دقیقی شاعر دوست جوانمرد
رویای فردوسی
برگرفته از کتاب برگزیده داستان های شاهنامه ( دکتر یارشاطر) و روایت شاهنامه به نثر ( ایرج گلسرخی )
زیگورات چغازنبیل

زیگورات چیست ؟
در میان معابد و بناهای دنیای باستان، زیگوراتها(یا زیقوراتها) یکی از شگفتانگیزترین آثار برجای مانده هستند که در منطقه میانرودان یا بینالنهرین و همچنین در داخل ایران امروزی قرار گرفته اند.عظمت این ساختمان ها و ساختار معماری آنها، همیشه برای انسان امروزی عجیب و رمزآلود بوده است. فلسفه پیدایش زیگوراتها ریشه واژه زیگورات به واژهی "زیقوره" در زبان آکدی(Akkadi)، یکی از زبانهای بینالنهرینی باز میگردد و به معنای بلند و برافراشته ساختن است. زیگوراتها، ساختمانها و معابد پلکانی شکلی هستند که مانند هرم، هر طبقهی بالایی نسبت به طبقه پایینتر از خود مساحت کمتری دارد.
بر روی وجوه این هرمهای بزرگ، پلههایی برای رسیدن به آخرین طبقه وجود دارد. در آخرین طبقه بعضی از زیگوراتها، ساختمان مکعب شکلی وجود داشته که احتمالا محل برگزاری نیایش بوده است. حدس و گمان های مختلفی در مورد فلسفه وجودی این معابد عظیم وجود دارد. رایجترین تصور در مورد زیگورات آن است که این معابد در حقیقت پلکانی بزرگ برای رسیدن به خدا یا خدایان مورد پرستش مردمان آن شهر بودهاند.
پلهای در ابعاد غیر قابل تصور که از یکسو انسان از آن بالا می رفته و از سوی دیگر خدا از آن پایین می آمده تا در آخرین طبقه و آنجایی که معبد قرار داشته انسان و خدا یکدیگر را ملاقت کند. با این حال زیگورات محلی برای نیایشهای عمومی نبوده بلکه خانهای برای خدایان بوده است و معمولن افرادی خاص مانند کاهنها یا پادشاه می توانستند از آن صعود کنند. زیگوراتها ساختمانهای توپر آجری و خشتی هستند و درون خالی نیستند بلکه هر طبقه تا پایین و روی زمین ادامه دارد.
در شهرهای میانرودان، زیگورات بزرگترین و مشخصترین ساختمان آن شهر بوده است. ارتفاع بعضی از این ساختمانها به بیش از چهل متر نیز می رسیده است. معمولن این معابد در میان سایر معابد و ساختمانهای مقدس دیگر ساخته می شدند و یک مجموعه به هم پیوسته را تشکیل می دادند. دلتنگیهای قومی برای کوههای شرق حدسیات دیگری نیز در مورد زیگورات مطرح است. برخی بر این باورند که ساختن این کوههای عظیم خشتی در دشتهای جنوبی ایران و منطقه میان رودهای دجله و فرات، که منطقهای است بدون پستی و بلندی، یادآور کوههای سر به فلک کشیده فلات ایران است.
شاید سازندگان زیگوراتها، دلتنگی و یا خاطره قومی خود را از کوههای مقدس داخل فلات ایران که می توانسته خاستگاه و سرزمین اصلی آنان باشد، با ساختن این قلههای بلند آجری نشان دادهاند. هر چه که هست، زیگورات نشان دهنده محترم و مقدس بودن ارتفاع و بلندی در ذهن سازندگان آن است. نخستین نمونههای شناخته زیگورات را مربوط به پنج هزار سال پیش می دانند. یکی از قدیمیترین زیگوراتهای کشف شده، زیگورات شهر "اور" (Ur) در عراق امروزی است.
و حتمن می دانید که شهر اور با توجه به روایات کتاب مقدس یا تورات، به احتمال، زادگاه حضرت ابراهیم بوده است. قدمت زیگورات شهر اور(Ur) را در حدود چهار هزار و صد سال برآورد می کنند. بابل، پیوند زمین و بهشت اما شاید یکی از مشهورترین زیگوراتهای تاریخ، همان برج بابل(Babylon) باشد. البته صد در صد مشخص نیست که برج افسانهای بابل با زیگورات اِتمنانکی(Etemenanki) شهر بابل باستان که هم اکنون بخش هایی از آن باقی مانده، انطباق داشته باشد. کلمه اتمنانکی(Etemenanki) به معنای پیوند زمین با آسمان و یا بهشت است.
همان طور که در افسانه ها آمده، برج بابل نیز به قصد رسیدن و دست یافتن به آسمانها و بهشت ساخته شد. از این معبد هفت طبقه، ویرانههای اندکی بر جای مانده است. در حدود سی زیگورات در منطقه میانرودان و فلات ایران شناسایی شده است. از این میان برخی را با قطعیت زیگورات می دانند و برخی دیگر را از روی متون ادبی، مذهبی و تاریخی بر جای مانده به حدس و گمان شناسایی می کنند. زیگوراتهای ایران از این میان، بین چهار تا پنج زیگورات در داخل ایران قرار دارد: زیگورات سیلک کاشان(Sialk)، زیگورات چغازنبیل(Chogha Zanbil)، و زیگوراتهای ده نو و جیرفت.
قدمت گذاری زیگورات سیلک کاشان با اختلاف نظرهای فراوانی روبهروست. عده ای از باستانشناسان از جمله دکتر صادق ملک شهمیرزادی آن را مربوط به ۴۵٠٠ تا ۴٩٠٠ سال پیش می دانند و عده ای دیگر آن را حداکثر به هزاره اول پیش از میلاد نسبت می دهند. زیگورات چغازنبیل در خوزستان ایران، بزرگترین معبد برجای مانده از اینگونه است. به تازگی در نزدیکی چغازنبیل، در محوطههای هفت تپه و ده نو، تپههای دیگری کشف شدهاند که احتمال می رود زیگوراتهای دیگری باشند. معابد پلکانی شکلی که به آنها زیقورات یا زیگورات می گفتند، یکی از مهمترین بناهای دوران باستان در میانرودان و فلات ایران بوده است که همچنان تلاش برای شناخت دقیقتر و تاثیرشان بر دورههای بعدی در جریان است.
درباره ی دیگر زیگوراتهایی که در ایران هستند ویا در گذشته جزء ایران حساب میشده اند در آینده نوشتارهای بیشتری را جمع آوری خواهم کرد و در اختار شما گرامیان خواهم گذاشت.
چغازنبیل در جنوب غربی ایران و در استان خوزستان جای گرفته است. این سازه در ٤٢ کیلومتری جنوب شرقی شهر باستانی شوش در طول جغرافیایی ۴۸ دقیقه و ۳۰ ثانیه و پهنای جغرافیایی ۳۲ دقیقه میباشد.
مکان جغرافیایی زیگورات (معبد هرمی شکل چند طبقه)چغازنبیل در ٤٢ کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانی هفت تپه می باشد. ( در محور اصلی شوش به اهواز) بلندی آغازین آن ۵۲ متر و ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است. «چغازنبیل» که نام باستانی این بنا بشمار میآید، واژهای محلی و مرکب از دو واژه چُغا (به معنای تپه در زبان لری) و زنبیل است که اشاره ای است به مکان معبد که سابقا تپه بوده و آن را به زنبیل واژگون تشبیه میکردند.

مسیر دستیابی به چغازنبیل از طریق جاده اهواز به شوش است اما مکان آن دقیقاً بین شوشتر و شوش وجنوب شهر دزفول در کناره رود دز قرار دارد و این خود حکایت از این دارد که در زمان ایجاد زیگورات شهرهای دزفول (روناش) و شوش و شوشتر هر سه وجود داشته اند.

چُغازَنبیل نیایشگاهی است باستانی که در زمان ایلامیها ساخته شده است. چغازنبیل بخش باقی مانده از شهر دوراونتاش است.
پیرامون ١٢٥٠سال پیش از میلاد مسیح در چنین مکانی سلسله پادشاهی به دست ایگی هالکیدها می افتد. پنجمین پادشاه این سلسله فردی به نام اونتاش ناپیرشا یا اونتاش گال بود که شهر و معبد چغازنبیل را برای پرستش خدای عیلامی اینشوشیناک ساخت.
بناهای مهم چغازنبیل
حصار اول: این حصار در بر گیرنده ذیقورات و معابد و بنای نیایشگاه است که در آن ۶ دروازه وجود دارد و از طریق همین دروازهها زائران به محوطه معبد وارد میشدند. این حصار دارای ناودانهایی است که وظیفه دفع آب را بر عهده داشتهاند. مصالح به کار رفته در حصار اول خشت و گلکوبیده هستند. به این حصار «تمنوس» میگفتهاند.
حصار دوم: حصاری است که حصار اول و بخشی از بناهای تاریخی چغازنبیل را در بر گرفته است.
حصار سوم: حصار سوم چغازنبیل نشانگر محدوده شهر بوده است و حصارهای اول و دوم و مجموعه بناهای چغازنبیل را در بر میگیرد. مصالح به کار گرفته شده در ساخت این حصار، عموما خشتی هستند.
در روی این دیوار ناودانهایی به فاصلههای تقریبی ۴۷ تا ۵۰ متر قرار گرفتهاند. این ناودانها به گونهای ساخته شدهاند که آب را به بیرون حصار و به فاصله دوری هدایت کنند تا مانع نفوذ آب به زیر دیوار و اطراف ناودان شوند.
بناهای داخل حصار اول:
۱. معبد ذیقورات یا زیگورات: در مرکز شهر چغازنبیل معبد عظیمی به صورت مطبق بنا شده است. این معبد «ذیقورات» نام دارد که به دو تن از خدایان بزرگ عیلامیان یعنی «اینشوشیناک» و «نپیریشا» اهدا شده. معبد چغازنبیل بزرگترین اثر معماری بر جای مانده از تمدن ایلامی است که تا کنون شناخته شده است. معبد زیگورات شامل چهار جبهه است.
الف _ جبهه شمالشرقی: این جبهه از محوطه درونی حصار اول بیشترین میزان تخریب را دارد. عمود بر دروازه جبهه، مسیری کفسازی شده تا دروازه شمالشرقی وجود دارد. پلکان سنگی دروازه شمالشرقی ورودی سرسرای خارجی این دروازه را تشکیل میدهد. در ورودی سرسرا در حدود ۱/۵۰ متر پهنا دارد.
در جلوی این در ورودی دو لولا و کلون سنگی یافت شدهاند. از مهمترین یافتههای این جبهه پیدا کردن قطعات متعددی از یک حیوان به صورت برجستگیهای مدور و از جنس سفال لعابدار بود که پس از جمعآوری و مرمت مشخص شد که مجسمه یک گاونر نسبتا بزرگ است که در کمال ظرافت و مهارت ساخته شده است. این حیوان حکم یک نگهبان دروازه را برای زیگورات چغازنبیل داشته است. اکنون این مجسمه در موزه ایران باستان نگهداری می شود.بر پشت مجسمه این حیوان، کتیبه ای به خط میخی عیلامی وجود دارد که مضمون آن چنین است:
"من، اونتاش ناپیریشا، پسر هومبان اومنا، شاه انشان و شوش، یک گاو نر از گل پخته لعابدار را به عنوان فرشته نگهبان در این مکان مقدس گذاشتم. پس آنچه را که شاهان قدیم نکردند، من آن را انجام دادم باشد که خدای اینشوشیناک این هدیه را از من بپزیرند."
ب _ جبهه جنوبشرقی: این جبهه به وسیله یک راه کفسازی شده به دروازه شاهی متصل شده است که در انتهای آن و در برابر دروازه جنوبشرقی دو ردیف سکو به موازات هم دیده میشود. این سکوها مخصوص قراردادن هدایای پیشکشی بوده است.
ج _ جبهه شمالغربی: این جبهه از زیگورات روبروی مجموعه معابد شمالغرب قرار دارد، که شامل سه معبد بسیار مهم (گال، ایشنی کرب و کریریشا) میباشند. در سمت غربی این جبهه مسیری کفسازی شده وجود دارد که تا دروازه غربی و از آنجا به معابد چهارگوش غربی متصل میشود. در طرف راست ورودی اتاق رواق مانندی وجود دارد.
د _ جبهه جنوبغربی: این جبهه به وسیله سه راه کفسازی شده به نیایشگاههای سهگانه متصل میشود. در این جبهه سکویی وجود دارد که از آن به عنوان سکوی قربانگاه(البته به گفته برخی که سندیت ندارد) و نیز ساعت آفتابی استفاده میشده است.
۲. معبد الهه اینشوشیناک (ب): این معبد که به الهه اینشوشیناک هدیه شده دارای ۵ اتاق است که همگی آنها در یک ردیف قرار دارند. در مدخل ورودی معبد، یک سردر هلالی از خشت و ملات گچ وجود دارد.
در زیر تاق ورودی دروازه معبد که به «دروازه مجلل» معروف است، آجرنوشتههایی دیده میشود که در هر دو سمت دروازه قرار دارند. در دروازه مجلل از جنس چوب و مزین به نقشهایی با شیشه بوده است. معبد اینشوشیناک دارای سالمترین و بهترین کلونها و لولاهای در و همچنین پاشنههای سنگی است.
معبد دیگری در نزدیکی این معبد قرار دارد که آن هم اینشوشیناک (آ) نام داشته است اما طبق یافتههای باستانشناسان این معبد نسبت به معبد اینشوشیناک (ب) از اهمیت کمتری برخوردار بوده است.
۳. مجموعه معابد شمالغربی: این سه معبد موقعیت ممتازی در شهر باستانی «دور اونتاش» داشتهاند. این مجموعه در مجاورت حصار درونی در جبهه شمالغربی ذیقورات قرار دارند و از دو نیایشگاه برای ایشنی کاراپ و کیریریشا که مستقیماً به روی صحن شمالغربی باز میشوند و نیاشگاه سوم که برای خدای گال ساخته شده تشکیل میشوند.
۴. معبد چهارگوش غربی: هر یک از اضلاع این معبد ۱۷ متر است و هریک از چهار زاویه آن به سمت یکی از جهات اربعه قرار دارد. ورودی این معبد در شمالشرقی آن تعبیه شده است، سقف تمام اتاقها در این معبد با خشت خام به صورت طاق هلالی از نوع آهنگ پوشانده شده است.
۵. معبد چهارگوش جنوبشرقی: هر یک از اضلاع این معبد که زوایای آن به طرف جهات اربعه است ۱۸ متر است. حیاطی در زاویه غربی بنا قرار گرفته است، که اتاقهای معبد به این حیاط وابستهاند. ورودی آن در روی وجه جنوبشرقی قرار گرفته و بر دالان کوچکی باز میشود.
۶. نیایشگاههای سهگانه: روبروی جبهه جنوبغربی سه نیایشگاه شناسایی شدهاند و اشیایی از آنها به دست آمده که نذوراتی بوده است که سربازان آشور میلی به غارت آنها نداشتهاند. از اشیای یافت شده در این سه نیایشگاه میتوان به قرصهایی تزئینی که برای تزئین در به کار میرفتهاند، مهرههایی از جنس خمیر شیشه، مجسمههای گراز، گاو کوهاندار، لاک پشت، پرندگان و حیوانات کوچک از جنس خمیر شیشه و انگشتری از جنس قلع با روکشی از طلا که در آن دایرهای از آهن قلمزنی شده است، اشاره کرد.
۷. دروازه بزرگ: دروازه بزرگ بزرگترین و عریضترین دروازهای است که در دیوار حصارهای اطراف ذیقورات تعبیه شده است و مخصوص تردد شاه و درباریان بلندمرتبه بوده است. در این دروازه کلونهای سنگی مشابهی بسته میشده که توسط بستهای فلزی به در چوبی متصل بودهاند.
۸ . دروازه ارابهها: این دروازه در گوشه جنوبی حصار اول واقع شده است. و کفپوشی از سنگ بر روی سطح دروازه دیده میشود. درز این کفپوش سنگی را با با ملات قیر معدنی پر کردهاند. بر روی این سنگفرش آثاری شبیه به آثار چرخ گاری دیده میشود و به همین دلیل این دروازه به نام دروازه ارابهها مشهور شده است. چهارپایان را برای قربانی کردن در معابد از این دروازه وارد میکردهاند.
۹. دروازه شمالشرقی: این دروازه بزرگترین و مهمترین دروازه تمنوس است که چهار برج دارد. دو برج در خارج و دو برج دیگر در داخل حصار واقع شده است. تمام کف دروازه با آجرهای شکستهای که هنوز هم لکههایی از آنها باقی مانده فرش شده بوده است.
۱۰. دروازه اینشوشیناک و دروازه غربی دو دروازه دیگر حصار اول بودهاند.
بناهای داخل حصار دوم
۱. معابد هیشمیتیک و روهوراتیو: این معبد که در نزدیکی دروازه شمالشرقی تمنوس قرار دارد وقف دو الهه مذکر به نامهای هیشمیتیک و روهوراتیو بوده است. در این معبد ۲۱ آجر کتیبه دار یافت شد که نام این دو خدای باستانی عیلامیان را بر خود داشتند.
۲. دروازه شمالشرقی: این دروازه در روبروی دروازه شمالشرقی حصار اول قرار دارد. کفپوشی که سطح این دروازه را پوشانده است، از طرفی به جبهه جنوبشرقی ذیقورات متصل شده و از طرف دیگر تا جبهه شمالغربی و نزدیک معبد گال امتداد دارد. در درون این دروازه و در سمت شرقی آن یک پلکان یافت شده است.
۳. دروازه شوش: این دروازه در دیوار جنوبغربی قرار دارد و به سمت شهر شوش است. چهار برج به این دروازه تکیه زده بوده اند که گذرگاه باریکی را به وجود میآوردند. این گذرگاه باریک نشان میدهد که از این دروازه فقط عده معدودی گذر میکردهاند و وارد تمنوس میشدهاند. کف این دروازه با خشت شکسته فرش شده و زمین بیرون این دروازه را با سنگریزه فرش کرده اند.
۴. دروازه مسدود شده: در ۱۶۳ متری زاویه شرقی و ۸۱ متری گذرگاه شاهی قرار دارد. این دروازه از نظر معماری و ابعاد، نسبتاً ساده است و به نظر میرسد که تمام این دروازه را مسدود کردهاند. دلیل چنین حذفی روشن نیست. از این دروازه گذرگاهی شروع میشود که آن را به سه قسمت مرکزی دروازه با دری یک لنگه منتهی میکند.
۵. گذرگاه شاهی: در دیوار جنوبشرقی دروازه دیگری وجود دارد که به گذرگاه شاهی معروف است. قسمت مرکزی این دروازه با کفسازی زیبایی از آجرهای سالم پوشیده شده بود، که در امتداد طول دیوار جنوب غربیاش سکوئی به عرض ۲ آجر وجود دارد. این دروازه، تنها دروازهای است که پلکانی خم شده به شکل آرنج در آن وجود داشته و همین پلکان صعود به بالای برجها و دیوار حصار را آسانتر میکرده است.
۶. برج نورکیپرات: این برج که پیشآمدگی آن بطرف بیرون است، در وسط دیوار جنوبشرقی و درنزدیکی گذرگاه شاهی قرار دارد. در ساخت این برج از آجر استفاده شده است.
۷. مجموعه غربی: دیوارهای پیدا شده در این مجموعه از آجر شکسته ساخته شده بودند. ضخامت این دیوارها بسیار کم است. یک آشپزخانه ابتدایی هم در این مجموعه قرار دارد. این بنا برای سکونت کارگران ساخته شده بوده است.
۸ . مجموعه شمالغربی: این مجموعه با دیوارهایی از آجر شکسته ساخته شده است. دیوارهایی که سه حیاط و دو اتاق ساخته شده به درازا را محاط میکردند. در درون این مجموعه محوطه محصوری پیدا شد، که با دو دیواره از خشت خام درست شده بود. در این محوطه گذرگاه عریضی وجود دارد، که به طرف حصار تمنوس میرود. در این گذرگاه آثاری از یک ناودان و دو سکوی خشتی وجود دارد.
۹. مجموعه شرقی: این مجموعه، که در ضلع شرقی حصار اول (تمنوس) واقع شده متشکل از چهار نیایشگاه است. نمای تمام این نیایشگاهها رو به گذرگاه شاهی است. این مجموعه توسط راهی کفسازی شده که فقط قسمتهای ناچیزی از آن باقی مانده است، به گذرگاه شاهی متصل میشود.
۱۰. زاویه شمالی تمنوس: در این بخش ۹ مورد کفسازی شده با آجر شکسته از زیر خاک پیدا شد، که همه به موازات همدیگر بودند. طول این کفسازیها به ۳۰ متر میرسید و عرض هر یک از آنها بطور متوسط ۴/۵۰متر بود.
در این منطقه هم چنین مصالح ساختمانی و اتاقهای نیمه تمامی یافت شد که نشان از یک عملیات ساختمانی نیمه تمام بود. یافته شدن مصالح بنایی و نیز سه نواری که یکی از آنها پر از قیر معدنی و یکی دیگر مملو از گچ بود صحت این فرضیه را تائید کرد. در کنار این مصالح دو حلقه چاه کشف شد که با توجه به آب شور و غیر قابل شرب این چاهها گمان می رود از آب آنها برای عملیات ساختمانی استفاده میکردهاند.
11 _ مجموعه جنوبشرقی: این مجموعه شامل سه حیاط است که در اطراف آنها اتاقهایی ساخته شده است. این اتاقها بلند و باریکند و سکوهایی نیمکت مانند دارند. ساختمان این بخش نیز به دلیل هجوم ویرانگر آشوریها ناتمام مانده است.
بناهای دیگر چغازنبیل
ورودی شاهی: این ورودی مجلل که در دیوار حصار خارجی شهر در ضلع جنوبشرقی نزدیک به کاخ شماره ۳ باز شده است از ۳ قسمت تشکیل میشود.
الف _ دروازه بزرگ: که در حصار اول قرار داشت و شرح آن در بخش بناهای داخل حصار اول آمد.
ب _ حیاط بزرگ: زوایای این حیاط به طرف جهات اربعه است و پیادرویی از آجر شکسته به عرض ۲/۷۰ در حاشیه درونی آن وجود دارد. در ضلع جنوبغربی و در تمام طول حیاط ۲ ردیف موازی از اتاقها دیده میشود که بین آنها و دیوار حصار شهر بنبستی وجود دارد که آبهای حیاط از آنجا جاری میشدهاند. در ضلع باریک بنا و در طول حصار تنبوشهای سفالین به قطر
گذری بر تاریخ عشق های باشکوه ایرانی ویس و رامین حماسه تاریخی - عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد . شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است . البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است . از این روی آموزنده است که جوانان این مرز و بوم از تاریخ کشورشان و آموزه های باستانی آن درس بگیرند و بر همسر و یار زندگی خود احترام بگذارند و به وی وفادار باشند و با ازدواجهای سطحی و جهت دار که برای منافع خواصی انجام میگرد پشت پای بزنند و عشق و دوست داشتن و انسانیت را نخستین الگوی ازدواجهایشان قرار دهند . از این روی این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند آنهایی که تاریخشان کشورشان به هزار سال هم نمی رسد . حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است . به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است . طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد .مرو با توطئه استعماگران انگلیس و روس امروزه به نام ترکمستان شناخته می شود . ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو - به شهرو ملکه زیبای و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید . شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد . اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد . شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد . اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد درخت خشک بوده تر شد از سر گل صد برگ و نسرین آمدش بر به پیری بارور شد شهربانو تو گفتی در صدف افتاد لولو گرگانی برگ 27 پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت . ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند . کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو . هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان . شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند و به همین جهت مایل است با برادرش ویرو ازدواج کند . به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری ها پادشاه مرو رهایی پیدا کنند . در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر در باره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود . ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند . خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد . به همین روی به شاهان گرگان - داغستان - خوارزم - سغد - سند - هند - تبت - و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند . نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد . در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد . گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند . آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد . رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود . پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید . شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد . پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند . ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلیگری تمام بیمار شد و سپس بستری شد . ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد . در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند . وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند . سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند . ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسر داری است که زن برادرش نیز بوده است . ولی به هروی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند . پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین انها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد . ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند . شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند . حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد . ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم . از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند . ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند . ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند . روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد . شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز میگرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند . پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند . روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازه های ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود . خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت . درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد . مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت . با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود . روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند . رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند . پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود . شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند . پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود . پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود . رامین که زندگی پر از مشقتش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی بوی رامین می رسد از جان ویس بوی یزدان می رسد هم از ویس خواجوی کرمانی پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز سعدی شیراز رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
چهره زرتشت در شاهنامه فردوسی امروزه در اثر سعی و تلاش و تکاپوی پیگیر دانشمندان اوستا شناس خاصه اوستا شناسان زردشت اعتقاد روزنه تازه دیگری به سوی نور و روشنایی دری دیگر به گلباغ رنگین فرهنگ ایرانی نژاد٬ زمان باستان یعنی عهد معنویات قدیم وسیع تر بازگردید. دانشمندان فرزانه در موضوعات گوناگون٬ جالب و قسما علمی و شنیدنی سخنرانی نموده یک سلسله مسائل مبرم «اوستا» این کتاب مقدس پیشین ما و زاویه های تاریک تاکنون تحقیق نشده و یا کم تحقیق شده ای آن را روشنایی بخشیدند. بنده به حیث یکی از مرتبان٬ دوستداران و خوانندگان دایمی کتاب مقدس دیگر ما که عنوان افتخاری « قرآن عجم » را دارد یعنی شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی دریع دانستم که در چنین محفل باشکوهی که گذشته٬ پر افتخار ما را با امروز ما می پیوندند و فاصله عصرها و سال ها را از میان برمی دارد٬ ذکری از شاهنامه٬ از مسائل مربوط به فعالیت پیغمبر نخستین ما زردشت که همه کتاب را سراپا فرا پیچیده است و بر حق مهم ترین سرچشمه آموزش فرهنگ باستانی ما میباشد٬ مختصر چیزی نگوییم و در کنار بمانیم. بنا به شهادت شاهنامه ظهور زردشت و آیین او در قلمرو ایران زمین در عهد پادشاهی گوشتاسب صورت پذیرفت. زردشت خود به دربار آمد و پیغمبری خویش را در حضور شاه کشور رسما اعلام داشت: به شاه جــــــــهان گفت پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم ..... زگوینده بپذیر به دیـــــــن اوی بیــــــــــاموز از راه و آییـــــن اوی بیـــــــاموز آیین دیـــن بـــــهی بـــی دین نه خوب است شاهنشهی چنین به نظر میرسد که جمع آمد دربار که زردشت در آن پیغمبری خود را اعلان کرد محفل نمایش نبود. برای اعلان قبول دین بهی یعنی آیین زردشتی قبلا بزرگان و اشراف را جمع آورده بودند و در آن جمع آمد کتاب اوستا را از نظر می گذرانیدند و نظریه رد و قبول دین تازه در همان محفل فیصله شده بود. مناسب حال باید خاطر نشان ساخت که علاوه بر حمد و سنا و اظهار اخلاص و احترام فراوان خود فردوسی به پیشگاه زردشت٬ چهره این پیمبر٬ خصلت و خصوصیات خاص این ابرمرد دین و آیین٬ بنیانگذار دین بهی٬ پاکی٬ آزادی و آزادگی از زبان قهرمانان شاهنامه هنگام شرح و تفسیر این و یا آن حادثه و واقعه رخ داده یا بررسی و ارزیابی مسائل امری یا سفارشی آشکارتر٬ پر فر و پر شکوهتر و پر درخش و جلای دیگر می گردد. زردشت به قبول و تایید قهرمانان شاهنامه مردی روشن روان٬ دانشمند٬ سخنگوی ماهر٬ دانا و داننده٬ با رای و تدبیر٬ کلید در راز و نیازها در مجمع مظهر همه نکویی ها می باشد. او آبادگر٬ ایجادگر است٬ کتاب دارد یعنی پیغمبر صاحب کتاب است٬خداوند مقام ومنزلت٬ حرمت و ارجمندی است. وی نه با امر و فرمان٬ معجزه یا وسیله دیگر بلکه مستقیما در امور دینی و فرهنگی و کارهای هر روزه زندگی فعال اشتراک می نماید. بخلی٬ حسدی٬ کینه ی و ناراستی و ناراست اندیشی در وجود شریف او٬ در تعلیمات او مصلحت و مشورت های او نیست. از این جهت هم مظهر پاکی و پاکیزگی٬ خرد و خردمندی٬ عقل ذکاوت ازلی٬ نمونه کامل عبرت و پیروی است. میان همه محترمان و ارجمندان شاهنامه تابناک ترین چهره می باشد. باید خاطر نشان ساخت که مصلحت و مشورت های وی همه بر نفع آبادی کشور٬ امن و رفاهیت خلق و امنیت ایران است. پادشاه کشور گوشتاسپ آیین پیمبر زردشت را که در نهاد ان منافع انسان٬ هدفهای والای آن نهان بود٬ پذیرفت. در این وضع چگونه پذیرفتن این دین بهی را از جانب گوشتاسپ روشن معلوم نیست و شاید حقیقت همان اشارت فوق باشد. در ردیف دیگر امور اداری و دولت داری٬ بنا به هدایات و رهنمودهای زردشت٬ به ساختمان عمارات دینی و تاریخی بزرگ چون گنبدان بر آذران٬ آتشکده مهر برزین و امثال آن پرداختند و زمینه های دیگرآبادی ها نیز تدریجا مهیا گردید. زردشت پیمبر با دست خود در آتشکده مهر برزین درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گوشتاسپ دین بهی را بپذیرفت. این نوشته در ذات خود گواهینامه و یادگاری از عهد قبول آیین زردشتی و سایه دست پیمبر بود. اشاره حکیم فردوسی هم در این خصوص شاهد صادق است: نبشتش بر این زاد سرو سهی که پذیرفت گوشتاسپ دینی بهی گــــوا کرد مر ســـرو آزاد را چنیـــــن گســــتراند خرد داد را سرو درخت ستبر گشت٬ قدس ۴۰ رش و پهناش ۴۰ رش٬ پهلوی این سرو قصری زرین سربرافراخت. در دیوارهای این قصر علاوه بر دیگر نقش و نگار تصویر شاهان عادل٬ نام آور و میهن پرست جمشید و فریدون کشیده شد. نام این سرو برومند در شاهنامه سرو کاشمر می باشد. نظیر این سرو کاشته ای پیمبر زردشت هیچ گاه و در هیچ جای وجود نداشته است. پادشاه کشور رسما اهل دربار٬ بزرگان و کل مقربان دیگر را دعوت نمود که سرو کاشمر این درخت مقدس به دست خود کشته و پرورده ایی پیمبر را ببیند٬ رسم و راه او را پیش بگیرند و بدین بهی بگروند و ترک پرستش بت های چینی نمایند. فردوسی در شاهنامه این لحظه را از زبان شاه چنین به قلم آورده است: بگیرید یک سر ره زردهشـــت به سوی بت چین برارید پشت.... ســــــــوی گنبد آذر آرید روی به فرمان پیغمبر راست گـــوی این نهال بهشت که با نام سرو کاشمر در مقام وصف و ستایش آمده است٬ چنانکه بالاتر هم یاد شد٬ اولین پایه آیین زردشت و آغاز انتشار آن در قلمره ایران زمین می باشد. زردشت مشاور شاه٬ راهنما و هدایتگر او به سوی معنویات به جانب خیر و نکویی و بهبودی و بهروزی است. بنا به شهادت ماخذ و به ویژه شاهنامه فردوسی در این عهد ایران به چین باژ می داد و سخت مطیع و وابسته زور بیگانه بود. در فصل نپذیرفتن باژ ایران ارجپ را فردوسی چنین شهادت میدهد: چو چندی سر آمد بر این روزگار خجسته شد آن اختــــر شهریـــار به شاه جـــهان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد حوژیـــر که تو باژ بدهی به سالار چیـــــن نه اندر خود آید به آیین و دیــــن نباشم بر این نیز همداستـــــــــان که شاهان ما در گهی باستـــــــان به ترکان ندادست کس باژوســـاو به ایران نبودش همه توش و تاو مصلحت مرد خرد در شاه تاثر عمیق گذاشت. او را سر ننگ و نام آورد. به حفظ استقلال و آزادی و سربلندی کشور کشید و از دادن باژوساو و بدین وسیله پابند و مطیع اجنبی بودن رهایی بخشید. پـذیرفت گوشتاسپ گفتار نیــــز نفرمایــــــمش دادن از باژچیـــــــز برادر گوشتاسپ زریر و فرزند پهلوان٬ نامدار و نامبردار او اسنفدیار روئین تن مبلغان دین و آیین نو در شهر و ولایات و روستا و دهات مملکت شدند٬ این دو شخص در باب استقرار و استحکام پایه های آیین جدید کارهای زیادی را انجام دادند. مخالفین آنوقت٬ ایران در شخص ارجاسپ حکمران چین که زورا از ایران بازمی ستاند٬ از قبول آیین و دین نو از جانب گوشتاسپ و با مصلحت زردشت سرکشی کردن از دادن باژوساو سخت به شور آمده نهایت اظهار می دارد: همــه پیـــش او دیــن پژوه آمـدنـد وزآن پیر جــادو ستـوه آمدنــــد گرفتند از او ســر به سر دین اوی جهان پر شد از راه و آیین وی از مصرع آخر پیداست که این دین زود انتشار یافته کشور را فراگرفته است. مخالفین به هر وسیله کوشش می کنند که شاه ایران از این دین و سرکش از امر پرداخت باژ به چین برگردد. حتی آخر تهدید کرده می شود که با زور٬ با ویرانگری به این کار خاتمه خواهند داد. ارجاسپ در یک بخش نامه ای به گوشتاسپ گله آمیز و طنزآمیز می نویسد: پیــامد یکــی مرد مردم فریـــــب تو را دل پر از بیم کــرد و نهـــیب سخن گفت از دوزخ و از بهشت به دلت اندرون تخم زفتی بکشـت تــو او را پـذیـرفتـی و دیـنش را بیـــاراستـی راه و آئینـــــــش را صرف نظر از همه تهدیدها و گله ها و شکوه و شکایت های حریفان شاه ایران به دین بهین زردشتی خود و قول و تصمیم خویش و در امر سرکشی از بند زوری اجنبی طبق دستور پیمبر بیدار بماند و برعکس برای استحکام پایه های آیین نو پسرش اسفندیار را به روم و به هند و شهر و دهات فرستاد. با سعی و کوشش اسفندیار و یاران او در این کشور ها و دیگر محلات باقی مانده دین زرتشتی پذیرفته و بت ها سوزانده شد: به روم و به هندوستان بربگشت ز دریا و تاریـکی انـدر گذشـــت گـــذارش همــی کــرد اســفندیـــار بفرمان یـــــزدان و پروردگــــار چو آگـــه شــدند از نکو دیـن اوی گـرفتند از او راه و آئیــــن اوی مـرایـن دیـن بـه را بیــــاراستنــد از این دین گذارش هم خواستند بتـــــان از ســــرگاه مـی سوختنـد بــــجای بــت آتـــش بـرفروختند سپس با تقاضای ساکنان محل ها از جانب گوشتاسپ به آن جا دستورالمعمل ها و هدایت نامه های زردشتی حقیقت واقعی و فضیلت و برتری عقاید دین جدید را به طور واقعی به آن آشکار می ساختند. خود فردوسی هم در شاهنامه رشد و پیشرفت اغلب ساحه های زندگی را از فیض و برکت این تعلیمات نو میبیند. اسفندیار پس از انجام وظیفه از باب استحکام آیین زردشتی در نامه ای حضور پدر این مطلب را مخصوص ابراز می دارد: جهـــان ویژه کردم به فر خــدای به کشــور پراکنده ســـایه همــــای کســی را نیــز از کسـی بیـم نــه به گیتـی کسـی بی زر و سیم و نـه فـروزنده گیتـی بـه سـان بهشـت جهـان گشته آباد و بر جـای کشـت سواران جـهان را همی داشتنــد بـه ورزی گـران ورز می کاشتنــد بـر ایـن بـرگردیـد چنـدی جهــان بـه گیتـی بـدی بـود انـدر جهـــــان از اشارات بالا چنین برمی آید که اسفندیار و یارانش بنا بدستور زردشت در جریان تبلیغ و تشویق و تعلیم دین بهی در برقراری عدالت اجتماعی٬ تامین مساوات و همنوای مردمان کارهای جالبی را نیز انجام داده خرابی ها را آباد نموده اند. در سلسله قصه ها٬ افسانه ها و نقل و روایات زیادی شاهنامه٬ زردشت و عقاید او چون رهبر معنوی پیمبر نیک رای و نیکو تدبیر یادآوری می شود. در همه گفتارهایی که به این موضوع مستقیم و یا غیر مستقیم ارتباط دارد٬ چهره تابنک زردشت با همه خصلت های حسنه٬ عقل و خرد٬ ذکاوت و نبوغ ازلیش به خوبی معلوم میگردد. تعلیمات این پیمبر به خیر و خوبی٬ آبادی٬وطن پرستی٬ دوستی و رفاقت٬ وحدت و همدلی نگرانیده شده٬ هدف اصلی اش تربیت معنوی انسان و شناخت کاربست عدل و عدالت٬ مساوات و یگانگی تام کشور می باشد. بعضی لحظات این تعلیمات و شخصیت خود پیمبر زردشت در نظم کلاسیک ما نقش معلومی داشته و از نفوذ و محبوبیت آن درک می دهد. به نسبت تاثیر٬ محبوبیت و مقدس بودن زردشتی قلمرو ایران زمین آن رزوگاران چون قلمرو زردشت نیز شهرت داشته است و این در بعضی ابیات گذشته برجا مانده است. شاعری هنگام استلای مغول٬ این سیل خانه برانداز بنیانسوز و ویرانگر ایران بهشت آئین با سوز و گداز در بیت ذیل فرموده است: چه سان نسوزم و آتش به خشک و تر نزنم که در قلمرو زردشت حرف چنگیز است شاهنامه بی زوال در باب تحقیق آیین زردشتی٬ سنت و آداب آن چون منبع با اعتماد اول درجه چون اوستای ثانی از این به بعد هم بسیار گره های سربسته این موضوع بزرگ را گشاده٬ در حل مسائل مهم مربوط به این ساحه٬ فرهنگ ایرانی نژادان کمک و مساعدت خواهد نمود. ظاهر احراری پژوهش در فرهنگ باستانی و شناخت اوستا٬ سومین همایش٬ به کوشش م. میرشاهی٬ انجمن رودکی٬ پاریس مهرماه ۱۳۷۷ درفـــــش کــاویـــــانی http://derafsh-kaviyani.com/parsi

هفت سین در میان تمامی جشنها و شادیهایی که در ایام نوروز برگزار می شود نباید ششم فروردین زادروز اشو زرتشت پیامبر راستین ایران زمین را از یادببریم .اشو زرتشت در تاریخ ایران زمین از جایگاه ویزه ای برخوردار است مردی که از سرزمین آذربایجان برخاست و با اندیشه و گفتار و کردار نیکش پیام آور صلح و دوستی و خردورزی در جهان گردید تا ایرانیان برای قرنها به عنوان نخستین ملت یکتا پرست دنیا راه خود را از دیگر ملل دنیا جدا نمایند و در پرتو گفتارهای هدایتگر و روشنگرش سرزمین اهورایی خویش را به عنوان پرچمدار صلح و یگانه پرستی به جهانیان معرفی نمایند و نشان دهند که راه در جهان یکیست و آن راه راستی است.هر چند قدمت نوروز به عنوان کهن ترین آیین ملی در جهان بسیار قدیمیتر از زمان زرتشت است اما اندیشه ها و باورهای آیین مزدیسنی در این جشن باستانی تاثیر بسیاری گذاشته است .در آیین زرتشت مراحل شناخت و عرفان به هفت مرحله تقسیم می شود و یک جوینده راه راستی باید در پرتو این هفت فروزه اهورایی به پیش رود و با سرلوحه قرار دادن هر یک در زندگی خویش راه نیک از بد و درستی را از نادرستی تشخیص دهد .هر یک از این هفت فروزه اهورایی که به اصطلاح امشاسپند نامیده می شوند و به جهان مینوی تعلق دارند در جهان مادی نیز برای آنها نماینده ای تعبیر شده است که ما هر ساله بر سر سفره هفت سین آنها را قرار می دهیم اما از فلسفه وجودی هر یک بی اطلاعیم امیدوارم دانستن این موارد برای شما دوستان گرامیم جالب و مفید باشد: در راه رسیدن به شناخت کامل نخستین گام بهمن یا اندیشه نیک است اشو زرتشت چگونه خدا راشناخت و به مردم شناسانید؟اشو زرتشت فراگیری و شناخت و دریافت را بر پایه پرسش و پاسخ استوار ساخت . از خود می پرسید :چه کسی این زمین و آسمان و ستارگان را آفریده است؟چه کسی گیاهان را پدید آورده است و چه کسی حیوانات را هستی بخشیده؟با خرد ذاتی خود و دانش فراگیری از راه گوش و چشم کنکاش می نمود جستجو می کرد و می پرسید می خواند و می شکافت و در پایان بیاری اندیشه پاک پاسخ پرسش خود را در می یافت .اشو زرتشت دریافت که اهورا مزدا آفریننده یکتاست اوست که با دانش خود دانشها را آفرید.زمین و آسمان را آفرید و جهان و جهانیان را هستی بخشید .و بدین ترتیب نخستین گام را در راه بالندگی انسانی که همان اندیشه نیک می باشد بر داشت و به کمک یانش اهورایی نیرویی برتر از اندیشه و خرد که اندیشه و خرد نیز آنرا تایید می کند و بر گرفته از روان و خرد الهی و جهانی است به حقایق دست یافت و این خرد الهی که از آن می توان به دل آگاهی نیز تعبیر نمود سرچشمه شناخت و معرفت اهوراییست .قرار دادن شیر بر سفره هفت سین و خوان مهرگانی به این امشاسند نسبت داده شده است. دومین گام اشاوهیشتا یا امشاسپند اردیبهشت است که به معنای راستی والاست .قانون دگر ناپذیری است که آفرینش را نظم می دهد اشا نشانه خواست اهورایی است . اشا راه راستی است و پویندگان آن راه به خوشبختی می رسند و به بیان ساده تر اشا بیانگر هنجارها و قانون های حاکم بر جهان هستی است و هر کس باید با اندیشه نیک این راه درست زیستن را انتخاب کرده و بر طبق راستی رفتار نماید و از کجروی پرهیز کند چرا که طبق قانون اشا نتیجه اعمال خود را درو می نماید و این میوه کارکرد خودشان است نه مجازات خداوند .بارها شاهد بودم که بسیاری از دوستان دین زرتشت را دینی کهنه و متعلق به زمانهای گذشته می دانند اما در پاسخ به این عده می توان گفت بر طبق قانون اشا انسانها باید خود را با هنجار ها و نظمهای پیرامون خود هماهنگ سازند دین زرتشت بر خلاف دیگر ادیان برای جزئیات تصمیم گیری نمی نماید اصول کلی در گاتها بیان گردیده اما جزئیات به خرد و دانش واگذار شده تا بتوانند خود را همگام با زمان تطبیق دهند و همراه سازند . روشن کردن شمع در سفره هفت سین به خاطر روشنایی آن و یا قرار دادن آتش در آتشدان به خاطر پاکی که آتش می آفریند و پلیدی ها را نابود می کند و می سوزاند به همین دلیل است. سومین گام شهریور و یا خشتراوییریا به معنای توانایی برگزیدنی است .خشترا از ریشه خش به معنای توانایی است .این فروزه را به شهریاری خدایی تعبیر کرده اند.اما استاد وحیدی در همان معنی اما به تعبیری دیگر آنرا شهریاری بر میل بیان نمودند و فرهنگ ایرانی می گوید که ای انسان تو باید بر میلهای خودت شهریاری و فرمانروایی داشته باشی چرا که میل انسان حد و مرز ندارد به نوعی دیگر می توان شهریور را کنترل بر نفس اماره که در روایات اسلامی از آن بسیار گفته شده بیان نمود.بدست آوردن شهریور به هر انسانی توانایی اهورایی را می بخشد که هیچ چیز نمی تواند آن را از بین ببرد در جهان مادی نیز نگهبانی فلزات به این فروزه نسبت داده شده چرا که فلزات نیز هیچ گاه از بین نمی روند و آتش هر چقدر بر آنها قرار گیرد محکمتر و قدرتمندتر نیز می شوند فلسفه قرار دادن سکه در سفره هفت سین نیز شهریور می باشد. سپنتا آرمیتی یا اسفند چهارمین فروزه بزرگ اهورامزداست استاد وحیدی این فروزه اهورایی را به معنی اندیشه نیک ترازمند بیان نمودند.ما یک اندیشه نیک داریم که آن بهمن است آیا بهمن به تنهایی کافیست که مرا به یک راه درست برد؟ اماهمین اندیشه درست باید به دنبالش یک سپنتا آرمیتی باشد تا اندیشه نیک مرا در تراز و اندازه نگه دارد یک مثال ساده پاکیزگی است که در حالت معمول کار شایسته ای می باشد اما اگر همین از حد خود خارج شود به وسواس تبدیل می شود که برای هر انسانی درد سر ساز است .سپنتا آرمئیتی عاطفه و مهر و محبت است . ایمان و مهر به اهورامزدا و فرمانبردار اهورامزدا بودن و اندیشه نیک را از اهورا مزدا منحرف نکردن و در دنیای مادی نیز نگهبانی زمین بر آن قرار گرفته چرا که فروتنی و افتادگی پیش از هر چیز از آن خاک است و این صفات مهر و محبت و فروتنی بیشتر در میان زنان خصوصا مادران یافت می شود به همین جهت است که جشن اسفندگان را به نام روز زن و مادر در ایران باستان نامگذاری نمودند .کاشت سبزه و قرار دادن آن در سفره هفت سین نیز به همین دلیل است. و اما پنجمین و ششمین گام هاوروتات (haurvatat) و یا خرداد که به معنای رسایی و کمال است و امرتات و یا امرداد که به معنای جاودانگی است .اهورامزدا گوهر کمال است او همه خوبی ها را در خود دارد و همه خوبی ها را از خود می دهد کمال نمادی از خود شناسی اهورامزداست .آدمیان می توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال با به کار بردن خرد (بهمن)و کارکرد به راستی (اشا )و مهر ورزی(سپنتا آرمیتی)توان اهورایی بدست آورده (شهریور)ودر راستای کمال (خرداد) راه پی موده خود را شناخته و به خدا برسند (امرداد) امرتات به معنای بی مرگی است اهورامزدا بی آغاز بی پایان و جاودانی است در اوستا امرتات و هاوروتات بیشتر جاها با هم آمده اند و این نشانه آن است که راه رسیدن به جاودانگی نایل شدن به خودشناسی و رسایی و کمال است و آدمی میتواند با خرد و راستی و مهرورزی به توانایی سازنده دست یافته و با آن توانایی به رسایی و سرانجام به جاودانگی برسد.در جهان مادی نگهبانی آبهای روان با خرداد است و در سفره هفت سین نیز ما به احترام این امشاسپند آب می گزاریم.و در فرهنگ ایرانی درخت سرو نیز به امرداد نسبت داده می شود چرا که هیچ وقت از بین نمی رود . آخرین گام رسیدن به اهورامزداست که در فرهنگ و عرفان ایرانی آخرین مرحله و شناخت خداوند است و انسانی که از خدایی به خودآیی رسد در این مرحله گام نهاده است .که عطار از آن به سیمرغ تعبیر می کند و حلاج ندای انا الحق سر می دهد .سخن در اینباره بسیار است . ریشه کلمه جشن که یشن می باشد به معنای ستایش و نیایش خداوند هدف اصلی تمامی جشنهای ایرانی از جمله نوروز می باشد .قرار دادن دانه های مختلف از گیاهان مختلف بر سفره هفت سین به نوعی سپاسگزاری از برکات خداوندی است و آرزو کردن سالی پر از خیر و برکت به همراه خوشی و تندرستی از خداوند یکتا و راز جاودانگی فرهنگ ایرانی به همین دلیل است. فرهنگی که هدف آن رسیدن به حقیقت و ناب هستی و شناخت هر چه بیشتر خداوند است . ای خداوند جان و خرد هنگامی که در اندیشه خود تو را سر آغاز و سرانجام هستی شناختم .آنگاه با دیده دل دریافتم که توئی آفریننده راستی و داور دادگری که کردار مردم جهان را داوری می کنی هات۳۱ بند ۸ هر کسی در این جهان باید برابر آیین ازلی اشا یا راستی که بنیاد زندگی را تشکیل می دهد رفتار کند هات۳۳بند۱ ای هستی بخش دانا ای اشا و ای وهومن سرودهایی می سرایم که کسی پیش از این نسروده است .آرزو دارم بوسیله اشا و وهومن و خشترای فناناپذیر حس و ایمان و فداکاری در قلبهایمان افزایش یابد . پروردگارا درخواست ما را بپذیر و بسویمان روی آور و بما خوشبختی کامل ارزانی دار.هات ۲۸ بند ۳ کسی که به گوهر راستی و نیکی بگرود شهریور و بهمن و اردیبهشت و اسفند او را یاری و استواری دهند و در کوشش در راه راستی و بر انداختن دروغ پشت و پناه وی باشند چنان که در روز پسین از آزمایش سرافراز بر آید و در برابر دروغ پرستان نخستین کسی باشد که به سوی بهشت جاودان گام بردارد.هات ۳۰بند۷ مزدا اهورا با شهریاری و مهرخود به کسی که رفتار و گفتارش در پرتو اندیشه نیک و بهترین منشها بر پایه راستی باشد رسایی و جاودانگی بخشد.هات۴۶ بند۱ پاینده باد ایران و فرهنگ مانا و اهورایی ایران زمین . ارشیا لشگری هفته نامه اشوزرتشت
گذری بر فلسفه نام ماههای ایران بزرگ فروردین فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند. اردیبهشت اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است. خرداد خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. تیر تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد. امرداد امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء: اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از : نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد. شهریور شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند. مهر در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد. آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است. آبان در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد. آذر در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد. دی در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد. بهمن در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است. اسفند دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می باشد. جستارهای وابسته : دایره المعارف مشاهیر ایران زمین سروده های ملی و میهنی ایران زمین پندها , اندرزها و سخنان بزرگان ایران جشنهای كهن و باورهای ملی ایران تاریخچه گاهشماری و تقویم در ایران تقدس سرزمین ٫ فرهنگ و تمدن ایران تفاوت ملیت و قومیت در ایران زمین تاریخچه نام , فرهنگ و هنر کهن ایران تشکیل اتحادیه کشورهای وارث تمدن ایران مرزهای طبیعی , سیاسی و نژادی ایران بزرگ پژوهش و گردآوری از بانو رویا غلامپور آریارمن
اِرخشَ (آرش): آرش بهترین تیرانداز آریاییها در نوشته ها آمده پس از آنکه افراسیاب بر منوچهر غلبه کرد، او را در تبرستان محاصره کرد به ناچار ایرانیان با تورنیان صلح کردند، برای تعیین حدود، ایرانیان با تورانیان بر آن دادند که تیر آرش(ارخش)، کمانگیر معروف آن زمان، هر کجا فرود آید همان موضع سر حد باشد. پس از انداختن تیر، بدن آرش متلاشی شده، تیر به حدود فرغانه، به تنه درخت گردکان که در دنیا بزرگتر از آن درختی نبود نشست، پس آن موضع را سر حد ایران و توران قرار دادند. بنا به بند ۶ و ۳۷ تیریشت، تیر آرش از کوه «ائیریوخشت» به طرف کوه «خوانوت» پرتاب گردید(۱). اگرچه نمیتوان محل کوه ها را تشخیص داد ولی میتوان حدس زد اولی در تبرستان ودومی در خاور ایران واقع است. این موضوع به جنگ ٧ ساله ایران پایان بخشید. آرش نام یکی از مرزبانان ایران زمان یزدگرد نیز بوده است. در ارمنی واژه آرسن و آرشن هر دو از همین ریشه گرفته شده و درچم مرد و پهلوان است. درباره آرش کمانگیر و کمانداری و تیراندازی او گزارشهای زیادی آمده است، چکیده آن از این قرار است: ١. آرش می دانست جانش در خطر است بنابر این نخست بدن خود را عریان کرده، به همگان نشان داد که در او هیچ عیبی نیست اما او تمام نیروی خود را بر سر این کار گزارد، و پس از آنکه تیر در کمان نهاده و آن را رها کرد بدن پهلوان پاره پاره گشت. ٢. ایزدان آن تیر را که به اختلاف داستانها از دماوند یا ساری یا آمل(درست آن همین آمل است ولی نه آمل مازندران بلکه آمل یا چهارجوی فعلی ترکمنستان) رها شده بود بگرفتندو مدتی دراز در هوا ببردند و سرانجام تیر آرش در مرو به تنه درختی گردویی فرود آمد و مرز ایران تعیین شد. ٣. تیر یشت کهنترین گیرشگاهی است که در آن بدین موضوع اشاره شده است. صورت اوستایی این قهرمان رخشه است و همراه با صفات تیزتیر و تیزتیرترین ایرانیان از او یاد شده است. ٤. در نسک ماه فروردین روز خرداد بند٢٢ (متن پهلوی)آمده است که روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردین، منوچهر و آرش زمین ایران را از افراسیاب باز ستاندند. ٥. بنا به آنچه در آثارالباقیه آمده فرشته اسفندارمذ به منوچهر دستور داد که تیر و کمان خاصی بسازد. بنا به روایات «غرر السیر» چوب، پر و آهن لازم برای این تیر و کمان هرکدام از جنگل و عقاب و معدن خاصی تهیه شد. چون این تیر و کمان آماده شد برنامه به همان نحوی که قبلاً آمده شده بود، انجام گرفت. ٦. پس از رهایی تیر، خدا باد را فرمان داد که تیر را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان، میان فرغانه(احتمالا) فرخار و تبرستان(شاید تخارستان یا طالقان) برساند، که تیر بر تنه درخت گردویی نشست. ٧. بنا به روایات غرر السیر، این تیر که افراسیاب بر آن نشانه ای از خود نهاده بود، در هنگام طلوع خورشید رها شد و از تبرستان به بادغیس رسید. همین که نزدیک به فرود آمدن بود به فرمان خداوند، فرشته ای آن تیر را به پرواز در آورد تا به زمین «خلم» در بلخ رسید و از آنجا به محلی به نام «کوزین» در هنگام غروب فرود آمد.سپس این تیر را از خلم به نزد افراسیاب باز آوردند، و به این ترتیب مرز ایران و توران تعیین شد. ٨. در همه جا این داستان در زمان منوچهر آمده به غیر از غرر السیر که به زمان «زو پسر طهماسب» منسوب است. ٩. محل پرتاب در اوستا کوه «ایرتوخشیوثه» نام برده شده که نمیتوان جای دقیق آن را معین کرد. در منابع اسلامی گفته شده است تیر در تبرستان، یا کوه رویان، یا قلعه آمل یا کوه دماوند یا ساری پرتاب گردیده است. ١٠. در مورد جای فرود آمدن تیر هم اختلاف نگر زیادی دیده میشود: در اوستا، کوه خوانوت آمده و مینورسکی، این نام را با احتمال کوه همایون که ظاهرا یکی از قله های شرقی سلسله کوه های خراسان است برابر میداند. در مجمل التواریخ محل فرود آمدن تیر، عقبه مزدوران بین نیشابور و سرخس ذکر شده است و بنا به ویس و رامین و تاریخ تبرستان، تیر آرش به مرو رسیده است. ١١. در متاب پهلوی مینوی خرد، بدون ذکر تیراندازی آرش آمده است منوچهر از پَدَرشخوارگر(٢) تا بن گوزک را از افراسیاب بازستد.بنا به باور برخی تشابه نام جغرافیایی گوزبن با گردوبُن سبب پیدایش این روایت شده است. ١٢. درمورد روز انداخنت تیر هم دو روایت در دست است. یکی روز خرداد از ماه فروردین و دیگری به روایت آثارالباقیه روز سیزدهم از تیرماه(جشن تیرگان کوچک) است. روزی که خبر جای فرود آمدن تیر را آوردند روز چهاردهم تیر ( روز گوش یا تیرگان بزرگ) بوده است. به احتمال قوی روایت اول کهن تر است و روایت دوم بر اثر تشابه اسم «تیر»(اندازی) و روز و ماه «تیر» پیدا شده است. ذکر نام آرش و تیر اندازی او در تیریشت نیز شاید در پیدایش این روایت بی تاثیر نبوده است. بنابر روایت تاریخ طبری، آرش پس از تیراندازی به ریاست تیراندازان منسوب میشود؛ که متاخر است و با متلاشی شدن بدنش منافات دارد. ---------------------------------------------------------------------------------------- (١) محل آن بدرستی معلوم نیست، ولی بعضی آن را آمل (چهارجوی نزدیک جیحون) و برخی تبرستان نوشته اند.کوه دومی را برخی مرو نوشته اند: از آن خوانند آرش کمانگیر....که از آمل به مرو انداخت تیر برخی دیگر ائیریوخشوت را کوه رویان دانسته اند که سابق نام شهر و ناحیه ای بوده در تبرستان. (٢) این ناحیه عبارتست از دیلم و گیلان امروزی. یعنی ناحیه کوهستانی جنوب قفقاز و ناحیه جنوب غربی دریای خزر درفش کاویانی http://www.derafsh-kaviyani.com/parsi 
تاریخ پزشکی در دوران ساسانیان آخرین پادشاه اشکانی به نام اردوان چهارم در نبردی که با اردشیر (240 – 226 میلادی) فرزند بابک نمود، شکست خورد و ایران در دست اردشیر که سر سلسله پادشاهان ساسانی است افتاد(226 میلادی)، بدین گونه وی پادشاه ایران زمین و جانشین اشکانیان و هخامنشیان شد. بنیانگذار ساسانیان اردشیر بابکان و شاپور اول و دوم و انوشیروان بیش از دیگر پادشاهان ساسانی در گردآوری و برگرداندن نسکهای دینی و دانشی تلاش کردند. شاپور در زنده کردن زبان باستانی و نسکها و آیین اوستا برآمد و نسکهای پزشکی و ستاره شناسی و جغرافیا و هنر که از ایران به هند و یونان رفته بود را گرد آوری کرد و آنها را سامان بخشید. اردشیر پادشاه ساسانی به همینگونه برای گردآوری نسکهای دانشی گروهی را به سرزمین روم و هند فرستاد تا آن نسکها را گردآوری کنند. ابن ندیم مینویسد: « اردشیر برای گردآوری کتاب از هند و روم و بقایای آثاری که در عراق مانده بود، کسانی را بدان ناحیه ها فرستاد و آز آنها هر چه را متفرق بود گرد آورد و آنهچه را متباین بود تالیف کرد.» پسرش شاپور اول نیز کار پدر را دنبال کرد و دسته ای از آن نسکها را از یونانی به پهلوی برگرداند. این پادشاه گروهی از پزشکان یونانی را برای آموزش پزشکی به ایران آورد. پس از جنگ بین ایران و روم، و پیروزی شاپور اول بر والرین امپراتور روم و گرفتن انتاکیه، شاپور گروهی از اسیران رومی را بر آن داشت تا شهری در در نزدیکی شوشتر کنونی در خوزستان بسازند. نام این شهر « گند شاه پوهر» یا « واندوشا پوهر» ( ve – Andew – Shapohr) به چم « شاپور به از انتاکیه» است. که پس از آن یکی از مراکز بزرگ پزشکی پیش از اسلام گردید. به امر شاپور اول نسکهای پزشکی از زبانهای دیگر به پهلوی برگردانده شد و گروهی از پزشکان ایرانی، هندی و یونانی به آموزش در این مرکز علمی سرگرم شدند. فردوسی درباره گشودن انتاکیه گوید: بـه انتــاکیه در خبر شد زشــاه کـه بـا یـپـل و لشـگـر بـرآمـد ز راه سپـاهی بـدان شـهر بـدبیـکران دلـیـــــران رومــی و کـنـــد آوران سه روز اندران شاه شد درنگ بــــدان تـا نـبـاشـد بـه بـیـداد جنــگ گشــاده شـد آن مـرز آبـاد بـوم ســــواری نـدیـدنـد جـنــــگی ز روم اسیران و آن گنج قیصر ز راه بســــــوی مــدایــن فــرستاد شــــاه زبـس باغ و میدان و آب روان هـمی تـازه شــــد پـیـر گشتـه جـوان چنین گفت با موبدان شهریـــار کـه انـتـاکیـه اسـت این اگـر نو بهـار کسی کو ندیدست خرم بهشــت ز مشک اندر و خاک و ز زر خشت از رویدادهای مهم دوران شاپور اول بیرون آمدن مانی و پیامبری او بود که آیین و کیش یا روش نو آورد. گروهی نیز به وی گرویدند. مانی از دانش پزشکی بی بهره نبود، مشهور است که شاپور درمان فرزندش را که بیمار بود از وی درخواست کرد، اما کودک در آغوش پدر جان سپرد. پزشکی و شاخه های آن در دوره ساسانیان در کتاب بندهش کوتاه شده ای از دانشهای طبیعی و ستاره شناسی به شیوه ای که از اوستای دوران ساسانی به دست آمده این مطلب آورده شده است، دیگر آن که در معجم البلدان، یاقوت حموی آمده که در دوران ساسانیان در ریشهر(ریواردشیر) از بخشهای ارجان، گروهی از نویسندگان بوده اند که به یاری خط مرموزی موسوم به گشتــگ Gashtagh دانشهای پزشکی و ستاره شناسی و فلسفه را برجای گذاشته اند و آنان را گشتــگ دفتران می خوانده اند. در هوسپارم نسک Hnpatam Nask از نسکهای از دست رفته دوره ساسانی درباره پزشکی گوشه هایی به جای مانده است. برای نمونه از دو گونه بیماری یکی از بیماری واگیر و دیگری بیماری عادی گفتگو شده است. نخستین گروه تلفات زیادی می داده، ولی گروه دومی تلفاتی مانند نخستین نداشته است. فردوسی در شاهنامه از قول برزویه می فرماید: ســر دردمندان بـدو گفت چیسـت که بـر درد آنکس که بایـد گریسـت بدو گفت آنکس که افزون خورد چو بر خوان نشیند خورش نشمرد نبـاشد فـراوان خـوش تنـدرسـت بــزرگ آنکه از تنـدرستـی بجسـت در دینکرد آمده است که تندرستی بر دو گونه است نخست درستی تن و دوم درستی جان و پزشک را دو گونه شمرده است پزشک روحانی و پزشک جسمانی. از نسکها و نوشتارهای پزشکی که از دوران ساسانیان بجای مانده است پزشکی به دو گونه انجام می گرفته است. نخست پزشکی جسمانی و سپس پزشکی روحانی، منترا. درمان بیماریها با آنکه در پزشکی ایران باستان چنانکه از نسکهای آن دوران بدست میاید به سه یا پنج گونه انجام می گرفته است، اما در پزشکی بقراطی سه گونه بوده است: دارو و لوازم جراحی(آهن) و آتش(داغ کردن) و این امر پس از رخنه پزشکی بقراطی در پزشکی ایرانی در کشور ما بسیار رایج گردیده، منتهی درمان با منترا نیز بسیار معمولی بوده و رخنه خود را از دست نداده است. گیاه درمانی و موارد دارویی و خوراکی در دوران ساسانیان که پزشکی در آن دوران درخشان تر از دوران پیش از خود بوده، افزون بر دانشهای پیشین دانستنی های بیشتری نیز بدان افزوده گردیده است. چنین بر میاید که در دوران ساسانیان بررسیهای بیشتری درباره گیاهان انجام گرفته است و برای آزمایش گیاهان برزویه پزشک به هندوستان رفته است و پژوهش های گرانقدری انجام داده است. در تاق بستان نقش درختی که شاخه هایش بر ستون پیچیده شده است و برگهای آن مانند برگ کنگر و در بالای آن به گل بسیار قشنگی ختم می گردد دیده می شود، چنین برمیاید که این گیاهان همان گوگرن باشد( یشتها ج 1 پورداود). درمان با نباتات شماره زیادی از نباتات برای درمان در آن دوران بوده که برخی از آنها را تا هفتاد شمار کرده اند. همچنین از نباتات زهردار نیز سخن به میان آمده است، که در پزشکی از آنها سود برده میشده. در در تاق بستان نقش درختی دیده میشود که ممکن است همان درخت ون یودیش Vun-I. Yudh-lesh که درمان کننده هر بیماری در آن دوران بشمار می رفته باشد. از ادویه و مواد خوارکی که در دوران ساسانیان بویژه در دستگاه شاهانه، چه از برای دارو و چه موارد دیگر؛ بهرمند میشده اند میتوان اینها را نام برد: شکر، ( نی شکر که در خوزستان این درخت کشت میشده است)، زنجبیل Gimgem re ، زعفران ( این زعفران از ناحیه قم و بوان بوده است)، گلاب، شاهسپرم ( Basilie romain) بنفشه، نیلوفر، باقلای معطر، نرگس، گل سرخ، خیری Vesicuria gnaphaloide ، ترنج، فلفل، عود Bois d’Aloes ، شراب، انار و آب انار، نمک، عسل، شاهدانه، زیتون، بادام، گردو، جو(برای اسبان و چارپایان)، گونه های چربی ها، هلو، نارگیل، پسته، عدس، سرکه، اسپند، خرما، (از حیره) ، خردل، انقوزه، گوگرد، ترنجبین